صبر استراتژیک چین به سر آمده؟
محمدحسین عمادی گفت: چین کشوری است که سیستم تصمیمسازیاش متمرکز و لایهبندیشده است، حزب کمونیست تصمیمگیرنده اصلی مسائل است. با این حال مکانیسم تصمیمگیری در سیاست داخلی و خارجی و بحثهای توسعه در چین، پیچیدگیهای خاصی دارد که به تاریخ چین برمیگردد.
سیاست خارجی چین بر اساس صبر و سکوتِ استراتژیک بنا شده است. چینیها باور دارند باید در تاریکی نشست و روشنایی را پایید و بعد از آن است که با تحلیل دقیق میتوان وارد ماجرا شد. اما گاه بحرانها فرصت تعلل بیش از حد را نمیدهند و چین ناگزیر است مانیفست سیاست خارجی خود را کنار بگذارد و وارد معرکه شود. بدون خیسشدن نمیتوان به دریا زد؛ اینک زمانه آن است که چین وارد معرکه شود و به دلیل نیازش به انرژی یک طرف ماجرا باشد. چین بهعنوان کشوری قدرتمند میتواند میانجی مناسبی برای برقراری صلح میان ایران و آمریکا باشد.
به گزارش شرق؛ محمدحسین عمادی که شناختِ دقیقی نسبت به ساختار سیاسیِ پیچیده چین کشور دارد، معتقد است حمله اسرائیل و آمریکا به ایران یک مسئله بینالمللی است و چین در حل این معضل بینالمللی میتواند در قامت ابرقدرتی که از جنگ اخیر و بستهشدنِ تنگه هرمز متأثر شده، نقش مهمی در ایجاد صلح و ضمانتِ آن ایفا کند.
سیاست چین بهگونهای است که کمتر در بحرانهای جهانی وارد میشود و سعی میکند بیشتر نظارهگر باشد، مسائل را رصد کرده و بعد موضعگیری کند. پیش از بحث درباره جنگ اخیر و تنگه هرمز و مذاکرات صلح، با شناختی که از چین دارید، ابتدا از نحوه سیاستورزی چین بگویید.
شناخت چین با چینخوردگیهای شدیدی روبهرو است. متأسفانه ما در ایران از جنبه معرفتی نسبت به مسائل درونی چین و ساختار تصمیمسازی آن در سیاست داخلی و خارجی اطلاعات کمی داریم و عمدتا با اطلاعات قدیمی یا باورهای خودمان مسائل را تحلیل میکنیم. به همین دلیل است که چه در شناخت و مواجهه و چه در همراهی و همکاری با چین نسبت به دیگر کشورهای منطقه و جهان عقب هستیم. چین کشوری است که سیستم تصمیمسازیاش متمرکز و لایهبندیشده است، حزب کمونیست تصمیمگیرنده اصلی مسائل است. با این حال مکانیسم تصمیمگیری در سیاست داخلی و خارجی و بحثهای توسعه در چین، پیچیدگیهای خاصی دارد که به تاریخ چین برمیگردد. شایستهسالاری که در نظام مدیریت امور چین وجود دارد، تفاوت آشکاری با کشورهای همسایه و غربی ایجاد کرده است. سیستمِ این کشور سنترال و تکحزبی است، اما امور بر اساس مشورت با افراد نخبه انجام میشود، به همین دلیل مکانیسم، جزئیات و الگوریتمی را که چین بر اساس آن تصمیمگیری میکند نمیشناسیم.
چین در رابطه با سیاست خارجیاش اصولی دارد که اولین اصل آن عدم مداخله در امور داخلی کشورهاست. میدانید که چین حدود هفتصد سال است که به هیچ کشوری در دنیا تجاوز نکرده و شروعکننده جنگی نبوده است، و این برای چین یک برگ مثبت در صحنه سیاست جهانی است، هرچند توسط ژاپن، انگلیس و روسیه مورد حمله قرار گرفته است.
چین بیشترین انرژیاش را در ارتباط با کشورهای جهان در حوزه اقتصاد و سیاست بر اساس صلح و سیاستِ برد-برد گذاشته است. چین اعتقاد دارد اول باید به قدرت اقتصادی برسد تا بعد بتواند وارد حوزه نظامی و امنیتی و سیاسی جهان شود، به همین دلیل در چهل سال گذشته تمام انرژی خود را صرف احیا و بازسازی و توانمندسازی اقتصاد کرده که به دومین اقتصاد جهان و حتی به اولین اقتصاد جهان -اگر بدهیها را در نظر بگیریم- تبدیل شده است. مسئله هنگکنگ حل شده و اکنون حساسیت جدی چین در مورد تایوان و دریای چین است. در عین حال که برای چین، امنیت ملی و منطقهای و اخیرا امنیت سایبری و نظامی اهمیت دارد. ملاحظات چین و ساختار تصمیمسازیِ متکی به حکمت دیرینه چند قرن و تفکرات کنفوسیوس، باعث شده نسبت به مسائل با اندیشه و تدبیر وارد شود. بنابراین برای کشورهایی که تصمیمگیریهای سریع میکنند و روزانه تصمیماتشان را تغییر میدهند و حزبها و رئیسجمهورهایشان هر چند سال عوض میشوند؛ درک مسائل چین دشوار است و آن را نظام سیاسی لَخت میبینند،
در صورتی که اینطور نیست و خودشان به این رویکرد «صبر استراتژیک» میگویند؛ یعنی در تاریکی نشستن و روشنایی را پاییدن، و تصمیمگیری بر اساس اطلاعات دقیق و اصولی که دارند. اما برای برخی از سیاستمداران این تلقی ایجاد شده که چین کُند یا فرصتطلب است و کنار نشسته، تمام مزایای یک ابرقدرت را میخواهد اما مسئولیت یک ابرقدرت را نمیپذیرد، در حالی که با نظام فکری و عقلانی چین این رویکرد معنای دیگری دارد. چین در قبال مسائل منطقه تصمیمات یکشبه نمیگیرد و سعی میکند مانند بازی شطرنج چینی که خیلی پیچیدهتر است، هفت، هشت مرحله بعد را بسنجد و تأثیرات و تبعات فعالیتهایش را در نظر بگیرد و براساس اصولش تصمیمسازی کند.
از چین که صحبت میکنیم، بحث حزب کمونیست مطرح میشود و این تصور شکل میگیرد که حزب کمونیست چین دیدگاه ایدئولوژیک خود را به همه سیاست چین تسری میدهد و حتی در مواجهه با کشورهای دیگر این نگاه ایدئولوژیک حاکم است. اما گویا این دیدگاه در تصمیمگیریهای چین دخالت تام و تمام ندارد.
در مورد حزب کمونیست چین، یکی از مشکلات معرفتی که در ایران و حتی در آمریکا و کانادا و جامعه آکادمیک دنیا وجود دارد این است که برداشت کاملا اشتباه از این حزب داریم. وقتی از حزب کمونیست چین میگوییم، فکر میکنیم همان حزب کمونیست شوروی سابق است که یک پلنومی داشت و ایدئولوژی را به یک استراتژی، و آن استراتژی را به یک پالیسی، و پالیسی را به یک برنامه تبدیل کرده و اجرا میکرد، و بیشتر هم یکسویه بود. حزب کمونیست چین بهخصوص بعد از دنگ شیائوپینگ بهطور جدی تغییر کرده و 92 و نیم میلیون نفر عضو حزب کمونیست چین هستند که این تعداد، مجاری ارتباطی مردم با رأس و رأس با مردم به شمار میروند. اساس نظام هم نخبهسالاری است.
وقتی من در دانشگاهی در چین درس میدادم متوجه شدم که برخی از دانشجویان در عین حال عضو حزب کمونیست هستند. این دانشجویان باید شاخصهایی میداشتند: باید در علم و تخصص خودشان نخبه باشند، متعهد به حزب کمونیست و در منافع اجتماعی حساس بوده و کار کرده باشند. سلامت نفس و عقیده و وطندوستی و نخبهبودن و حتی مسائل اخلاقی، کمحرف بودن و رازداری از شاخصهای اعضای حزب کمونیست در تمام سطوح جامعه بود. اما غربیها به این دلیل که دموکراسی بر اساس صندوق رأی در چین وجود ندارد، کلا چین را از معادله تصمیمسازی بیرون میگذارند و آن را کشوری دیکتاتور میدانند.
در کشور ما هم این برداشت وجود دارد که حزب کمونیست یک حزب یکسویه است که اِعمال سیاست میکند. در نهایت این برداشتها یک ادراک اشتباه و خطای معرفتی برای ما ایجاد میکند که در تمام تصمیمسازیها و مراودات و ارتباط ما با چین مشکلاتی به وجود میآورد. ازاینرو به نظرم مردم در دنیا و حتی در ایران در مواجهه با چین به چند دسته تقسیم میشوند: عدهای چینزده هستند، مانند آفریقا و آمریکای لاتین که معتقدند ما اگر بخواهیم درست شویم باید عین چین عمل کنیم. عدهای چینگرا هستند که اعتقاد دارند بر اساس منافع باید به لحاظ اقتصادی و اجتماعی به چین نزدیک شد. عده دیگری هم چینستیز هستند، به این دلیل که نتوانستهاند سیاست و ماهیت درونی سیاستگذاری چین را ادراک کنند. چین سعی میکند مسائل را در بلندمدت ببیند و تا درباره مسئلهای در حزب کمونیست تماما به نتیجه نرسند آن را اِعمال نمیکنند و اگر بخواهند کاری انجام بدهند تمام مقدمات آن را فراهم میآورند.
فلسفه سیاسی چین فلسفه بسیار کهنی است که تئوریسینهای مختلف دارد و حتی کنفوسیوس نقشِ حاکم، امپراتور، مردم و مدیریت محلی را آنالیز کرده. در دوران جدید هم بعد از دنگ شیائوپینگ، چینیها سعی کردند همین بحث را در ارتباط با رابطه سرمایهداری و کمونیسم حل کنند. سوسیالیسم را به معنای اصالت جمع گرفتند، اما ارتباطات اقتصادی سرمایهداری را در قالب نظام سرمایهداری انجام میدهند. نمیگویم خطا ندارند، اما بزرگترین حُسن حزب کمونیست و نظام سیاسی چین این است که خوداصلاحگر است و این خودش نوعی دموکراسی است.
دموکراسیای که 92 میلیون نفر در بین آحاد جامعه، از روستا و شهر و مدرسه و دانشگاه و کارخانه هستند تا وضعیت موجود را بررسی کنند و بعد مشکلات اساسی را به حزب کمونیست منتقل میکنند و سیاستها تنظیم میشود. یعنی نقش رابط دوطرفه را دارند و همین باعث شده هم عملگرا باشند و هم مدبر و هم به مسائل بهصورت بلندمدت بیندیشند و بر اساس آن عمل سیاسی یا اقدام اجتماعی انجام دادند. همین مسئله در ارتباط با خاورمیانه و حوزههای نزاع بینالمللی نیز وجود دارد.
به سیاست صبر استراتژیک چین هم اشاره کردید، اخیرا روی جلد «اکونومیست» عکسی از ترامپ چاپ شده و پشت سرش رئیسجمهور چین که میگوید «هرگز دشمن خود را وقتی در حال اشتباه است، متوقف نکنید». آیا اینکه چین جلوی اشتباهات رقبای خود را نگیرد جزء سیاستهای این کشور است؟ مهمتر اینکه به هر حال برای اینکه شرکای واقعی و مورد اعتماد داشته باشید باید در مواقع لزوم وارد معرکه شده و جانبداری کنید، آیا این اتفاق در مورد چین نسبت به ایران خواهد افتاد؟
شش ماه قبل از انتخابات آمریکا در سال 2016 که به دوره اول ریاستجمهوری ترامپ منجر شد، من با یکی از استادان علوم سیاسی و از سران حزب کمونیست چین در دانشگاه دیدار کردم. آن موقع ترامپ به یک مضحکه تبدیل شده بود و هیچکس فکر نمیکرد بهعنوان رئیسجمهور انتخاب شود. وقتی از این استاد چینی درباره ترامپ پرسیدم، گفت اتفاقا ما از روی کار آمدنِ دونالد ترامپ بسیار استقبال میکنیم. با اینکه روزنامههای چین بحثهای دیگری را مطرح میکردند، اما این استاد علوم سیاسی چین گفت ما بهعنوان حزب کمونیست از روی کار آمدنِ یک فرد هیجانی و کمعمق با مشکلات روانی زیاد حمایت میکنیم، چون حمایتهای بسیاری از او از طرف سرمایهداران آمریکایی میشود و ما معتقدیم او آخرین رئیسجمهور آمریکا خواهد بود، به این معنا که ترامپ گل سرسبدِ نظام سرمایهداری آمریکا خواهد شد و این باعث میشود هژمونی آمریکا از بین برود. بعد من سفری به آمریکا داشتم و در جلسهای با چند نفر از استادان دانشگاه و یک نماینده کنگره که در آن جلسه شرکت داشت، این نقل قول را کردم و آنها خیلی آشفته شدند.
گفتم این را از کنفوسیوس یاد گرفتند که میگفت دعا کن که دشمنت از احمقترینها باشد و به این فرد میدان بده چون هرچه بیشتر دست و پا بزند، چاله زیر پایش را گودتر میکند. من حس کردم یک حکمت باستانی و تدبیر تاریخی باعث میشود اینها دشمنشناسی داشته باشند. نه اینکه دشمن را یکشبه از بین ببرند، بلکه به دشمن فضا میدهند و حاضرند هزینههایش را هم بدهند. اما چون به دنبال برتری در نظام جهانی هستند، میبینند شاید هیچکس به اندازه ترامپ به اینها خدمت نکند.
چین میداند که از نظر اقتصادی درجه اعلا را دارد و ثبات اقتصادیاش بهتر است، اما در دو حوزه عقبتر هستند؛ یکی حوزه نظامی و از آن مهمتر حوزه هژمونی، فرهنگی و قدرت نرم. چینیها میدانند آمریکا جاذبهای دارد که بعد از جنگ جهانی دوم از طریق هالیوود و نظام علمی و تکنولوژی آن را ساخته و بهعنوان کعبه آمال جهانیان پذیرفته شده و چین نمیتواند این هژمونی را به سرعت و به سادگی برطرف کند، جز اینکه خود آمریکا موجب شود عاملیت دیگری دنیا را به دست بگیرد. این تصویر «اکونومیست» هم که در واقع تعبیر کنفوسیوس در قالب ساختار سیاسی است، نشان میدهد که چین اعتقاد دارد دستوپازدن آمریکا در شرایط فعلی با تمام هزینههایی که برای چین در حوزه تعرفه و سیاست خارجی ایجاد میکند، بزرگترین خدمت را به چین کرده است؛ چون ایالات متحده با دست خودش دارد تکتک نگینهای بزرگترین تاج آمریکا را که هژمونی و قدرت نرم آمریکاست، میکَند و اعتبار و اخلاق جهانیاش را مخدوش میکند.
الان مقابله ترامپ با پاپ را ببینید، یک میلیارد و اندی کاتولیک را علیه ترامپ شورانده که در خود آمریکا هم بیشتر هستند. از بُعد آزادی، فرهنگی و دموکراسی هم آمریکا دیگر بهعنوان کعبه آمال و آرزوهای جهانیان تلقی نمیشود؛ بهخصوص در جهان سوم. این سیاست چین است که اعتقاد دارد باید به دشمنی که اشتباه میکند فضا داد تا اشتباهاتش تعمیق شود و خودش با دست خودش نگین تاجش را بکَند. از بُعد نظامی هم اعتقاد دارند که هرچه آمریکا در منطقه بیشتر درگیر شود، بهجز اینکه هژمونیاش را در بین مردم از دست میدهد، قدرت نظامیاش هم فرسایش پیدا میکند.
بنابراین خودشان را آماده میکنند که در حوزههای نظامی هم نقطهضعفهای آمریکا را بشناسند تا اگر در مورد تایوان مواجههای پیدا کردند، بتوانند سریعتر و مؤثرتر در مقابل آمریکا بایستند. چین در حوزه نظامی هم پیشرفتهای شدیدی داشته که بهترین نمونهاش موفقیت هواپیماهای چینی در مقابله با هواپیماهای هندی بود که باعث شد به دلیل جنگ کوتاهمدتی که بین پاکستان و هند ایجاد شد، سهام شرکت هوایی رافائل بهشدت سقوط کند و این نشان داد که چینیها در حوزه نظامی هم برتریهای جدی به دست آوردند.
البته آمریکا هم این نگرانی را دارد که از تمام ابزارهای نظامیاش استفاده کند و چین آنها را کشف کرده و ضعفهایش را بفهمد و راههای مقابله با آنها را پیدا کند. میخواهم به یکی از ضعفهای عمده چین اشاره کنم که نیازش به انرژی است که این کشور را وادار میکند گاهی سیاست صبر و سکوت را پشت سر گذاشته و وارد صحنه شود؛ کمااینکه در مورد بستهشدن تنگه هرمز و محاصره دریایی آمریکا میبینیم که بالاخره چین دارد عکسالعملهایی نشان میدهد.
در حوزه انرژی همانطورکه اشاره کردید، یکی از نقطهضعفهای جغرافیایی چین از بُعد منابع بهخصوص انرژیهای فسیلی، سوخت، گاز و نفت است. این مسئله را هم چین میداند، هم آمریکا و هم تمام سیاستمداران دنیا میدانند که تأمین منابع، اصلیترین نقطهضعف چین در مقابله با آمریکاست. روندی که موجب شد چین به دنبال منابع مطمئن انرژی باشد و این روند در یک سال گذشته بهشدت تسریع پیدا کرد. قراردادی که چین قبل از جنگ اوکراین با روسیه بست و امثال آن، همه نشان میدهد که این یکی از نقطهضعفهای اساسی چین در مقابله با آمریکاست.
البته چین برای مواجهه با این مسئله سراغ سوختها و انرژیهای جایگزین رفت و رشد آن در این مسئله یعنی جایگزینی سوخت، بالاترین سرعت را در جهان داشت. اما این روند تا یک سال پیش وجود داشت و بعد از آمدن هوش مصنوعی کل معادله عوض شد. در همین جنگ اخیر علیه ایران و جنگ اسرائیل و لبنان و جنگ 12روزه، بر همه ثابت شد که هوش مصنوعی چقدر میتواند در حوزه نظامی سلطه کشوری را نسبت به کشور متخاصم زیاد کند. چین این موضوع را از قبل میدانست و حدود هشت، نُه سال برای این مسئله بهطور جدی برنامهریزی کرده بود تا بتواند بر هوش مصنوعی سلطه پیدا کند. و دیدید که وقتی هوش مصنوعی معرفی شد، آنها نسخه خودشان «دیپسیک» (DeepSeek) را دادند و این نشان داد که برای این قضیه آماده بودند تا رکوردشکنی کنند.
اما نکته بسیار حساس این است که هوش مصنوعی ضریب استفاده از انرژی را بیش از پیشبینیها بالا برد؛ چون تنها یک سرچ ساده و پیام یک کلمهای در هوش مصنوعی، چهار وات برق مصرف میکند و این درواقع منحنی نیاز به انرژی را از حالت نرمالش خارج و آن را تصاعدی کرد. بنابراین امروزه در رقابت در سطح جهانی کسی میتواند از هوش مصنوعی استفاده کند که انرژیاش را داشته باشد. این را شرکتهای نفتی و ترامپ متوجه شدند و ایلان ماسک برای اولین بار این هشدار را داد. بنابراین دسترسی به این تیغ برانِ جدید نیازمند داشتن دسته این تیغ است که انرژی است و این مسئله موجب شد رقابت بر سر انرژی تصاعدی شود.
به همین دلیل هم به تعبیری ماجرای ونزوئلا و جنگ ایران به خاطر سلطه بر منابع انرژی است و تغییر رژیم و مسائل دیگر تنها بهانهای است تا بتوانند قلاده انرژی را در منطقه به دست بگیرند. فقط مالکیت انرژی مهم نیست، حاکمیت بر منابع و گذرگاههای انرژی هم مهم بوده و جنگهای اخیر هم برای سلطه بر منابع انرژی است. به همین دلیل آمریکا و غرب به این نتیجه رسیدند که اگر بخواهند چین را از نظر هوش مصنوعی محاصره کنند، تنها برگ برندهشان انرژی است و باید بر منابع انرژی حاکمیت داشته باشند، نهفقط مالکیت بر انرژی. چون میدانید که آمریکا احتیاج به نفت وارداتی ندارد و خودش تأمینکننده نفت خودش و حتی صادرکننده هم هست. اما در حوزه جدید هوش مصنوعی، به خاطر نیاز هوش مصنوعی به انرژی بهعنوان خون این رگ، معادله عوض شد.
چین در ارتباط با این تغییر معادله حواسش هست و مدتی است که متوجه شده این تصاعدها و برخوردها شدیدتر شده. ماجرای ونزوئلا زنگ هشدار جدی به چین بود و جنگ اخیر و بعد بستهشدن تنگه هرمز، این مسئله را وارد مرحله جدیدی کرد. یعنی یک رویداد آخرالزمانی در زمان حال دارد اتفاق میافتد. تمام این کنشها و واکنشها در یک مخمصه زمانی کوتاهمدت اتفاق افتاد و به همین دلیل میبینیم که چین دیگر نمیتواند نسبت به این مسئله بیتفاوت بماند. همه از قدیم میدانستند که تنگه هرمز یک پایگاه استراتژیک برای ایران است، اما هیچکس فکر نمیکرد در بلندمدت میتواند تأثیرگذاری جدی در ارتباط با این مسئله داشته باشد. میدانید که چیزی حدود 178 میلیارد دلار انرژی در سال از تنگه هرمز به سمت چین میرود؛ نفت ایران، کویت، عراق و امثالهم.
نکته بسیار مهمتر اینکه این منطقه بازار مصرف هم هست؛ یعنی دَم و بازدم است و 185 میلیارد دلار محصولات چینی از طریق تنگه هرمز وارد منطقه شده و در کشورهای منطقه به فروش رسانده میشود. مهمتر از این رقم 360، 370 میلیارد دلار، مسئله حاکمیت بر تنگه هرمز است؛ یعنی شما میتوانید تنگه را ببندید و دم و بازدم چین را بسته و آن را به خفگی دچار کنید. به همین دلیل هم چین دیگر مجبور است وارد معرکه شود، دیگر نمیتواند شنا کند بدون اینکه خیس شود، نمیتواند کنار بایستد و نظارهگر باشد و اسمش را صبر استراتژیک بگذارد. ایران باید از شرایط ایجادشده حداکثر استفاده را کند؛ چون من حدس میزنم آمریکا با محاصره کمنتیجهای که انجام داد، سیگنالی به چین فرستاد که باید وارد معرکه شود و در مکانیسم صلح آمریکا با ایران نقش جدیتری بازی کند.
برای چین این قضیه حیاتی است و همه شرایط را دارد برای اینکه یک بازیگر فعال برای ایجاد صلح در منطقه باشد. از نظر تئوریک، جنگ تحمیلی و تجاوز اسرائیل و آمریکا به ایران، یک مسئله بینالمللی است و حل یک معضل بینالمللی از طریق یک میانجی منطقهای مثل پاکستان انجامشدنی نیست. پاکستان میزبان خوبی است، مکان مناسبی است و همه شرایط یک پلتفرم برای گفتوگو را دارد، اما نقش چین بسیار جدیتر است. کشوری که میخواهد صلح ایجاد کند، نمیتواند کشور منطقهای باشد یا حتی کشوری که از پاکستان حمایت میکند، مثل ترکیه و قطر و عربستان، بلکه باید توسط ابرقدرتی در رده آمریکا انجام شود. اصلیترین عامل بازدارنده در مذاکرات صلحی که در پیش است، بحث اعتماد است.
بنابراین بر اساس تجربیات پیشین و ناروهای آمریکا در دو مذاکره قبلی، میانجیگری که میخواهد صلح ایجاد کند باید بتواند اعتماد به وجود بیاورد و این اعتمادسازی از طریق ضمانتدادن است. نقش چین بهعنوان تضمینکننده مذاکره و ضامن اجرائیشدن صلح در غیاب سازمان ملل بسیار مهم خواهد بود؛ چراکه سازمان ملل به تعبیری در غزه خاک شد و نشان داد دیگر اتوریته دستش نیست. ازاینرو تنها راه این است که یک قدرت هژمونی جهانی، ضامن این گفتوگوها باشد و مداخله و کمک کرده و ریلی ایجاد کند تا این دو کشور با هم وارد مذاکره شوند.