حمید مصدق نغمهساز فتح و افتخار در وطن
مفاهیم اجتماعی و سیاسی در شعر مصدق،در قالب تحلیلی از وضعیت امروز بازخوانی شده است.
علی اصغر شعردوست، محقق ادبیات تطبیقی در روزنامه اعتماد نوشت: به نام خدای شهیدان و به حرمت خونهای مطهری که امروز سطرسطر تاریخ مقاومت ما را با سرخی جاویدان مینگارند. هموطنان غیور؛ میراثداران نجیب این مرز پرگهر، در توفانخیز ایامی که دشمن دون و غاصبان صهیونیست، خیال خام خاموشی و فراموشی این ملت را در سر میپرورند، طنین گرم و حماسی حمید مصدق، بیش از هر زمان دیگری، شعله عصیان را در جانها زنده میکند.
مصدق، آن حقوقدان سخنسنج و شاعر بیدار، آموخت که در برابر جور زمانه، نباید به کرختی و سکون تن داد. او که با دو بال تغزل و حماسه پرواز میکرد، در منظومههای ماندگارش راه ستردن ننگ از دامن وطن را در ما شدن و حضور بیباکانه در میدان جنگ یافت.
امروز، در میانه عرصه جنگ تحمیلی سوم، ایستادگی بینظیر این ملت و دفاع دلاورانه مردان غیور و پایمردی شیرزنان، تجلی عینی همان کلامی است که میگفت: کوه باید شد و ماند. خون پاک شهیدانی که در راه عزت میهن بر زمین ریخته، همان جام بلورین آفتابی است که نویدبخش صبح پیروزی است. ما امروز در کشاکش نبردی افتخارآمیز هستیم؛ جایی که دلاورمردانمان برای پاک کردن گرد ستم از نام میهن، به قلب خطر زدهاند؛ چرا که میدانیم اگر آن سوار برنگردد، ملک ما لگدکوب دشمن خواهد شد.
حقیقت امروزِ ایران، شور یکپارچگی خللناپذیری است که مشت رسوایان را وا میکند. ما با تکیه بر دفاع جانانه دلاورمردان و شیرزنانمان، پنجه در پنجه دشمن دون انداختهایم تا ثابت کنیم که اگر ما برخیزیم، جهان به احترام این ایستادگی برخواهد خاست.
در ادامه، به بازخوانی این دو چکامه هویتبخش مینشینیم که یکی روایتگر شکوه برخاستن و دیگری تصویرگر حماسه انتظار در میدان رزم است:
کوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه اندوه ز چیست؟
در تو این قصه پرهیز که چه؟
در من این شعله عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز - که چه؟
حرف را باید زد!
درد را باید گفت!
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمنِ دون آویزد؟
انتظار
چون باز بر کشید سر از پشت کوهسار
هنگام صبح جام بلورین آفتاب
آن گرد تک سوار
غرق سلیح گشت و به میدان جنگ رفت
تا بسترد ز نام وطن گرد ننگ،
رفت
دشتی سپاه چشم به راهش
در انتظار
آید اگر سوار
پیروزی است و فتح
شادی و افتخار
گر برنگردد؟
ـ چه فریاد و شیون است
تا دور دست ملک لگد کوب دشمن است
خورشید سر نهاد به بالین کوهسار
آهنگ خواب داشت
تا آید آن سوار
دشتی سپاه چشم براهش در انتظار