پس از ایران، نوبت کدام کشور خواهد بود؟
این گزارش، ترامپ را رئیسجمهوری تصویر می کشد که با تکیه بر قدرت نظامی، حمایت شبکههای الیگارشیک و همسویی راهبردی با نتانیاهو، تلاش می کند اهداف ژئوپلیتیک خود را با شتاب، صراحت و کمترین هزینه پیش ببرد. از این منظر، جنگها و بحرانها ابزار آزمون قدرت و مهار رقبا هستند. اما نویسنده تأکید میکند این نگاه توسعهطلبانه و مبتنی بر زور، در جهانی دگرگونشده، نهتنها پایدار نیست، بلکه میتواند به تشدید مخالفت جهانی و شتاب گرفتن افول آمریکا و اسرائیل بینجامد.
فرارو– محمد عیاش، تحلیلگر ارشد مسائل خاورمیانه در روزنامه القدس العربی
به گزارش فرارو به نقل از روزنامه القدس العربی، در میان همه رؤسایجمهور آمریکا در دههها و حتی سدههای گذشته، دونالد ترامپ، رئیسجمهور کنونی ایالات متحده، بیتردید یکی از چهرههایی بوده که بیش از هر چیز، به قدرت نظامی آمریکا بالیده و آن را به رخ کشیده است. او مردی است که از جهان تجارت، معامله و بدهبستان وارد سیاست شد؛ و در واقع، این حزب جمهوریخواه نبود که ترامپ را به کاخ سفید رساند، بلکه این ترامپ بود که جمهوریخواهان را به کاخ سفید برد.
در عین حال، برای فهم دقیقتر صحنه، باید به شبکهای از کارتلها و سندیکاهای قدرت نیز توجه کرد؛ شبکهای که تکیهگاه اصلی او به شمار میرود و تصویر روشنتری از ماهیت این نظم سیاسی به دست میدهد. آنچه از دل این ساختار بیرون میآید، نوعی سلطه الیگارشیک است؛ سلطهای که چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی، اتکای اصلی خود را بر زور نظامی گذاشته است.
ترامپ و نمایش بیوقفه قدرت نظامی آمریکا
«ما قدرتمندترین ارتش جهان را داریم»؛ این جمله از آن عبارتهایی است که دونالد ترامپ بارها و بارها، چه در نوشتههایش در پلتفرم تروث سوشال و چه در سخنرانیها و موضعگیریهایش تکرار کرده است. همین تکرار مداوم، بهخودیخود نشان میدهد که برای فهم آنچه در راه است و آنچه بر اساس زمانبندی او و همچنین زمانبندی کسی که «نخستوزیر اسرائیل» خوانده میشود طراحی شده نیازی به کندوکاو پیچیده و تفسیرهای دور از ذهن نیست. ما با دو چهره روبهرو هستیم که عقربههای ساعت خود را بر یک زمان تنظیم کردهاند؛ دو بازیگری که هرچند هر کدام اهداف، منافع و طمعهای خاص خود را دنبال میکنند، اما در سطح عمل، بر یک مسیر مشترک حرکت میکنند.
از همین زاویه، آنان بر این باورند که قدرت نظامی باید در میدان آزموده شود و سطح آمادگی آن نه فقط با رزمایشها، بلکه در جنگهایی سنجیده شود که معیار نهاییشان، نتیجهای است که عملاً در صحنه نبرد به دست میآید. تا این لحظه نیز ارتش آمریکا، با همه شاخهها، یگانها و پایگاههایش، در حال به نمایش گذاشتن توان خود است؛ نمایشی که از مسیر آزمودن سلاحهای تازه و پیشرفته انجام میشود و بر منطقی کاملاً فناورانه تکیه دارد؛ منطقی که خود را با ضرورتهای لحظه و شتاب نوآوریهای علمی هماهنگ کرده است. این قدرتنمایی، بیش از هر چیز، بر زیرساختهای ماهوارهای و برتری تکنولوژیک استوار است؛ در حالی که همزمان، نگاه واشنگتن بهدقت به سمت آن چیزی دوخته شده که دشمنانش در کمین، سرگرم توسعه و تکمیل آن هستند.
ترامپ و سیاست آشوبِ کنترلشده
سیاستی که ترامپ در پیش گرفته، رویکردی تقلیلگرایانه، شخصی و مبتنی بر خلقوخو است؛ سیاستی که ستون اصلی آن، غرق کردن جهان در سیلی از موضعگیریها، توییتها، حضور دائمی در رسانهها و پمپاژ حجم بزرگی از شایعات است تا فضایی از التهاب و آشفتگی رسانهای ایجاد شود و اهداف سیاسی، با کمترین هزینه ممکن، پیش برود. با این حال، این مسیر بدون هزینه هم نبوده است. ترامپ در وهله نخست با اعتراضهای اروپایی روبهرو شده و در مرتبه بعد، با موجی از انتقادها در داخل آمریکا مواجه است؛ انتقادهایی که به نظر میرسد خود را برای مرحلهای تازه آماده میکنند تا به مانع و ترمزی در برابر ماجراجوییها و بیپرواییهای بیشتر تبدیل شوند.
دونالد ترامپ جهان را منبعی حیاتی میبیند که باید زیر اراده و مدیریت او قرار گیرد. از نگاه او، جهان به آمریکا و در معنایی دقیقتر، به شخص او بدهکار است؛ زیرا خود را نگهبان این نظم میداند و معتقد است بقا و ثبات کشورها در نهایت به نقش واشنگتن وابسته است. البته در محاسبات او، وزن و قدرت برخی بازیگران بزرگ نادیده گرفته نمیشود. روسیه و چین و نیز بریتانیا و فرانسه بهعنوان قدرتهای بزرگ و اعضای دائم شورای امنیت، جایگاهی دارند که او ناچار است با دقت با آنها برخورد کند. اما همین ملاحظه، باعث نمیشود او به دیگر کشورها با همان نگاه بنگرد. برعکس، بسیاری از دولتهایی که از قدرت و موقعیت پایینتری برخوردارند، در این چارچوب همچون بازیگرانی درجهدو و سرگردان دیده میشوند؛ کشورهایی که باید در مدار اراده قدرتهای بزرگ حرکت کنند.
با این حال، عقبنشینی تاکتیکی در برابر برخی دولتهای مهم، به این معنا نیست که آنها یا متحدانشان از فشار، توطئه و هدفگیری در اماناند. این قدرتها با کشورهایی پیوند دارند که از منابع عظیم نفتی و ثروتهای راهبردی برخوردارند و همین مسئله، آنها را به میدان رقابت و مداخله تبدیل میکند. نمونهای که در این چارچوب میتوان به آن اشاره کرد، ونزوئلا است؛ کشوری که در این روایت، بهعنوان نمونهای از هدفگیری غیرمستقیم متحدان روسیه و چین مطرح میشود. در همین چارچوب، جنگ علیه ایران نیز قابل فهم است: تقابلی که فقط به خود ایران محدود نمیشود، بلکه میتوان آن را بخشی از رویارویی غیرمستقیم با روسیه و چین دانست؛ رویاروییای که از مسیر ضربه زدن به متحدان آنها و تلاش برای کنترل منابع و ثروتهایشان دنبال میشود.
ترامپ و نتانیاهو در مسیر یک نقشه مشترک
آنچه سیاست ترامپ را در دوره دوم ریاستجمهوریاش از گذشته متمایز میکند، سرعت بالای اجرا و تصمیمگیری، اتکای عمیق به اسرائیلِ نتانیاهو و نیز اعلام آشکار اهدافی است که شاید در نگاه اول تا حدی عجیب یا حتی مضحک به نظر برسند، اما در واقع، اهدافی طراحیشده و قابل تحققاند؛ اهدافی که بر پایه یک جدول زمانی مشخص، در چارچوب مدت باقیمانده از دوره ریاستجمهوری او تعریف شدهاند: ونزوئلا و ایران، سپس کوبا، گرینلند، مکزیک، کانادا و شاید اهداف دیگری که در روزهای آینده آشکار شوند.
دونالد ترامپ، مردی که از دنیای تجارت و معامله به سیاست آمده، همان کسی است که حزب جمهوریخواه را به کاخ سفید برد، نه برعکس. در این روایت، ترامپ بهمثابه فرعون این عصر تصویر میشود؛ چهرهای که خود را در جایگاه یک منجی میبیند و مدعی نوعی رسالت تاریخی است. از همین رو، اگر تلاشی برای ایجاد نیرویی همسنگ و بازدارنده صورت نگیرد؛ نیرویی که بتواند افکار، جاهطلبیها و اهداف او را مهار کند، این بیم وجود دارد که کار به جایی برسد که کشورها، پادشاهیها و امارتهایی از نقشه محو شوند.
در همین چارچوب، بنیامین نتانیاهو نیز چند روز پیش نقشهای را به نمایش گذاشت که در ظاهر، دشمنانی را نشان میداد که اسرائیل را تهدید میکنند؛ اما در واقع، آن نقشه بیش از هر چیز، اهداف بعدی را آشکار میکرد؛ سرزمینها و مناطقی که باید، از نگاه او، بازپس گرفته و به اسرائیل ضمیمه شوند. چنین نمایشی، آن هم با این درجه از بیپروایی، ایجاب میکرد کشورهایی که نامشان در آن نقشه آمده، واکنشی نشان دهند؛ یا با مراجعه به شورای امنیت علیه نتانیاهو شکایت کنند یا دستکم شاهد شکلگیری اعتراضها و تظاهراتی در برابر این تصویر باشند.
زیرا این تصویر، بیش از آنکه صرفاً یک نمایش تبلیغاتی باشد، به طرح و نقشه مرحله بعدی شباهت دارد. همانطور که گفته شد، سرعت در اجرا و آنچه در پس این شتاب نهفته است، بهشدت خطرناک است؛ بهویژه در شرایطی که ماشین نظامی آمریکا و اسرائیل همچنان فعال، آماده و در حال حرکت است.
از همینجاست که فوریترین و جدیترین پرسش سر برمیآورد: پس از ایران، نوبت کدام کشور خواهد بود؟ پاسخی که به این پرسش داده میشود، در دل معادلهای نهفته است که دو ضلع اصلی آن را واشنگتن و اسرائیل تشکیل میدهند. تهدیدهای آمریکا علیه کوبا اکنون به بالاترین سطح خود رسیده است و از این منظر، مسئله دیگر نه «اگر»، بلکه بیشتر «چه زمانی» است.
در سوی دیگر، اسرائیل ترکیه را نیز کشوری میبیند که میتواند برای موجودیتش تهدیدآفرین باشد؛ بهویژه به این دلیل که آنکارا در کنار دولت جدید سوریه ایستاده و آمادگی خود را برای ورود به نبردها، با هدف تثبیت پایههای این دولت، نشان داده است. همین مسئله، نگرانی و خشم اسرائیل را برانگیخته است. در همین چارچوب، میتوان حملات و نفوذهای اسرائیل در جنوب سوریه، اعلام «وتو» علیه حضور یا استقرار سلاح سنگین سوریه و نیز حمایت آن از برخی دروزیهای معترض به ماهیت حکومت در دمشق را بهتر فهمید.
پایان توهم یکهتازی در جهان پس از جنگ سرد
بر پایه این نگاه کنونی آمریکا به جهان، با برداشتی روبهرو هستیم که از اساس نادرست است و در نهایت میتواند نتایجی کاملاً معکوس به بار آورد. جهانِ پس از جنگ سرد دیگر آن جهان سابق نیست و نه یکهتازی واشنگتن امری از پیش تضمینشده است و نه زورگویی اسرائیل سرنوشتی محتوم و تغییرناپذیر. واقعیت این است که متغیرها و نشانههای تازهای در حال شکل دادن به نوعی مخالفت بینالمللی انباشته و خشمگین هستند؛ مخالفتی که هر روز آشکارتر میشود و دامنه آن رو به گسترش است. این نشانهها از درون خود آمریکا آغاز میشوند، از مسیر اعتراض و انزجار اروپاییها و برخی دیگر از کشورها عبور میکنند و در نهایت به موضعگیریهای فردیِ شماری از مسئولان، هنرمندان و چهرههای شناختهشده میرسند؛ کسانی که بهصراحت مخالفت خود را با سیاستهای آمریکایی-اسرائیلی ابراز کردهاند.
اگر این سیاست دگماندیشانه و این نگاه کور به جهان ادامه پیدا کند، آنگاه همان روحیه توسعهطلبی به یکی از مهمترین عواملی تبدیل خواهد شد که افول این قدرتها را شتاب میبخشد؛ همان خطری که بسیاری از رؤسا و مسئولانی که درکی عمیقتر از باطن تحولات داشتند، بارها نسبت به آن هشدار داده بودند. اتحاد شوروی با قدرت نظامی فرو نریخت، بلکه در نهایت زیر بار سیاستهای نادرست و پناه بردن به شعارهایی که هرگز به واقعیت تبدیل نشدند، از درون و بهویژه از نظر اقتصادی فروپاشید.
ترامپ بیش از هر چیز به این نیاز دارد که تاریخ را بخواند و در برابر نشانهها و تجربههایی مکث کند که در گذشته، سقوط امپراتوریها را شتاب بخشیدهاند. اگر او چنین کند، بیتردید خواهد دید که قدرت صرف، بهترین و کاملترین راهحل نیست؛ بلکه آنچه در نهایت ماندگارتر و تعیینکنندهتر است، نیروی حق، منطق همزیستی و توان ساختن نظمی مبتنی بر تفاهم است. اگر هم روزگار امکان بازگشت داشت، بسیاری از امپراتوریهایی که سقوط کردند و فروپاشیدند، احتمالاً بهجای آنکه همه چیز را بر قدرت نظامی بنا کنند، راهی دیگر را برای تثبیت پایههای خود برمیگزیدند.