ترنج موبایل
کد خبر: ۹۶۵۱۸۶

بمباران تهران با موتور سوارهای حرفه‌ای چه کرد؟

تعداد زیادی از رایدرها موتورهایشان را برای تامین هزینه‌های زندگی فروختند

تبلیغات
تبلیغات

قرار بود 80 عشق موتور تهران، روز جمعه بروند  «راید» و با «بِنِلی 250 سی‌سی» جفت سیلندر خوشگل‌شان حاشیه شرق به غرب اتوبان همت ویراژ بدهند و تلافی 50 روز استارت نخوردن موتور را در بیاورند. آخرین راید، صبح جمعه 8 اسفند پارسال بود.

به گزارش روزنامه اعتماد، جنگ که شروع شد، هیچ نمی‌دانستند که قرار است موتورها، 50 روز کنج پارکینگ‌ها خاک بخورد . فکر می‌کردند این نوبت هم مثل جنگ 12 روزه است و زود تمام می‌شود. فکر می‌کردند مثل جنگ 12 روزه، تنِ تهران فقط کمی می‌لرزد و به خودشان دلداری می‌دادند که مثل جنگ 12‌روزه، می‌شود حوالی نیمه شب به دل خیابان‌های تاریک زد و یکی دو ساعت در اتوبان‌های شمالی و جنوبی تاب خورد و بی‌حوصلگی‌های جنگ را کفِ خیابان‌های خالی شهرِ خسته رها کرد و به خانه برگشت.

وقتی فرودگاه مهرآباد با بمب و موشکی که مثل قطره‌های باران به سرش می‌ریخت، ترکید و شب شهر ری و شهران و کوهک و اقدسیه، از آتش انفجار پالایشگاه و انبارهای نفت، روز شد و روی آسمان تهران، از دود شعله جنگ، سیاه شد و آوار خانه‌ها در شمال و جنوب و شرق و غرب شهر، مثل تاول کف خیابان‌ها نشست، عشق موتورها، با قدم‌های غمگین رفتند کنار چرخ‌های موتورشان نشستند و به تن « بنلی » دست کشیدند و سوییچ موتور را انداختند گوشه کشو ..... 

جنگ ترس دارد. علاوه بر ترس از انفجار و آوار، بزرگ‌ترین ترس جنگ، فقری است که سایه به سایه‌اش می‌آید و مثل مسافری راه گم کرده، به خیلی از خانه‌ها سرک می‌کشد تا ماوایی پیدا کند. در این 50 روز، فقر در خانه خیلی از عشق موتورهای تهران جاگیر شد و روز جمعه که بعد از 50 روز همدیگر را دیدند در همان قرارگاه همیشگی، فهمیدند جنگ چه به سرشان آورده است . وقتی همگی، صف ایستادند تا راید را استارت بزنند، جای خیلی از موتورها، همان بنلی‌های 250 سی‌سی جفت‌سیلندر خوشگل خالی بود . صاحب موتور، همان رفیق قدیمی خودشان بود ولی موتورش، موتورخوشگلش، حالا شده بود یک اِن‌اِس‌200؛ از همین‌هایی که کف خیابان‌ها، بار و مسافر این‌طرف و آن‌طرف می‌برد. نیازی به حرف و توضیح اضافی نبود. زندگی، حتی زیر سایه جنگ هم خرج داشت و چرتکه، حتی سریع‌تر از روزگار صلح مهره می‌انداخت. 

خیلی از عشق موتورها، کاسب بازار بودند و موتورشان را با مدل پایین‌تر تاخت زده بودند تا چک‌های عقب افتاده‌شان را پاس کنند خیلی از عشق موتورها، کارگر و کارمند مغازه و شرکت خصوصی بودند و به دلیل کسادی بازار و بی‌پولی کارفرما، اخراج شده بودند . خیلی‌هایشان، کارگر کارخانه‌هایی بودند که یا با ترکش بمب و موشک، منفجر شده بود یا به دلیل کمبود مواد اولیه، خط تولیدش را بسته بود و این جمله «تعطیل تا اطلاع ثانوی» زمخت‌ترین لقمه‌ای بود که باید از گلوی عشق موتورهای اخراجی پایین می‌رفت.

برای این‌ها، پول اضافه‌ای که از تبدیل «بنلی» به یک هم‌خانواده کم جان‌تر ماند، شد اجاره خانه و نان و روغن. صبح جمعه، صف کشیدن این همه موتور کهنه‌ای که نای تک‌چرخ هم نداشت، همان اول وقت، گوشه‌های چشم همه رایدرها را کشید پایین. تا قبل از جمعه، هر کدام‌شان فکر می‌کرد وضع خودش از همه درام‌تر است.

حوالی عصر جمعه که راید آن همه موتورسیکلت لنگان تمام شد و هر کدام، فرمان موتورش را کج کرد سمت خانه‌اش، در مسیر برگشت، پشت سرشان را هم نگاه نکردند و هیجانی که پنج‌شنبه شب و چند ساعت پیش از راید، خواب از سرشان پرانده بود، دود شد و گم شد. عصر جمعه، همه آن 80 عشق موتور، می‌دانستند معاوضه بنلی 250 سی‌سی برای اجاره خانه و سیر کردن شکم خانواده، چه به سر آدم می‌آورد. فروختن «بنلی» برای جور کردن خرج زندگی، از آن زخم‌هایی است که تا آخر عمر جوش نمی‌خورد؛ بنلی 250 سی‌سی جفت سیلندر با آن تنِ پر از عضله و شتاب مغرورانه و توان یک نفس دویدنش تا بالای 180 کیلومتر در ساعت کجا و اِن‌اِس‌200 نحیفِ در ظاهر خوش ریخت که عقربه سرعتش، با زور و التماس و تهدید تا 150 کیلومتر هم نمی‌رسد کجا؟ 

روز جمعه، هیچ کدام از رایدرها، حتی آنهایی که به قیمت گرسنگی و حذف ضروری‌ترین‌ها، بنلی‌شان را با چنگ و دندان حفظ کرده بودند، حرفی برای دلداری و همدردی نداشتند. کدام دلداری و همدردی وقتی قصه روزگار همه‌شان با یک جوهر نوشته شده بود؟ 

روز جمعه، خیلی از رایدرها؛ همان‌هایی که بنلی را با موتور کهنه قدیمی تاخت زده بودند، گفته بودند با این موتور کار می‌کنند و برای مغازه‌ها و شرکت‌ها بار جابه‌جا می‌کنند و گاهی هم کف خیابان می‌ایستند و مسافر می‌زنند . یکی‌شان، تعمیرکار آسانسور بود که سفارش به سفارش کار می‌کرد و از اول جنگ، شرکت تعمیراتی تعطیل شده بود . یکی‌شان، کارمند یکی از فروشگاه‌های اینترنتی بود که به دلیل افت شدید فروش، اخراج شده بود . هفته آخر آبان پارسال که با علیرضا و رفقای موتورسوارش رفتیم راید، با داوود آشنا شدم؛ یک عشق موتور که همه سور و سات زندگی را تعطیل کرد تا برای موتورش خرج کند؛ قدرت موتورش را بالا برد، اگزوزش را عوض کرد که رنگ اگزوز با زین سیاه و سینه سفید و رکاب قرمزش همخوانی داشته باشد . آن روز، بنلی سفید و قرمزش، بین آن همه موتور خوشگل خشن که لابلای درختان چیتگر از نفس افتاده بودند، می‌درخشید بس که داوود پول به پایش ریخته بود . این موتور، برای داوود حکم عزیزترین معشوقه همه عمرش را داشت . داوود، رفیق فابریک علیرضا و کارمند حسابداری یک کارخانه بزرگ تولید کفش بود . تمام ساعت‌های داخل کار و تمام ساعت‌های خارج از کار، چهره این بنلی در فکر و چشمش نشسته بود . داوود بود و این شیطانی که به هیبت یک موتور درآمده بود . آن روز، رایدرها می‌گفتند لنگه موتور داوود، در ایران پیدا نمی‌شود و می‌گفتند هیچ چیز و هیچ کسی در این دنیا عزیزتر از موتورشان نیست و به خاطر هیچ چیز و هیچ کسی در این دنیا، از موتورشان دست نمی‌کشند . تلخ‌ترین خاطره چند نفرشان، از آن روزی بود که به دلیل مشکل مالی، ناچار شده‌اند موتورشان را بفروشند و جوری از تلخی لحظه خداحافظی با موتورشان می‌گفتند که باور کردم فروختن معشوقه، مهیب‌ترین رنج این جهان است .....

این روزهای جنگ، این مهیب‌ترین رنج جهان، داوود را هم زمین زد. داوود یکی از رایدرهایی بود که معشوقه‌اش را برای پاس کردن چک‌های عقب افتاده فروخت و جمعه، با یک موتور دست دوم مدل قدیمی به محل قرار آمد و به علیرضا گفت که هیچ اطمینانی هم برای نگه داشتن همین موتور کهنه ندارد .  «داوود می‌گفت 2 نفر از بخش حسابداری کارخونه اخراج شدن و صاحب کارخونه به تمام کارگرا گفته که منتظر تعدیل نیرو باشن چون مواد اولیه تولید کفش، از پتروشیمی می‌اومده و دیگه خط تولید نمی‌تونه فعال بمونه » 

و برای رایدری که به دلیل مشکل مالی مجبور می‌شود موتورش را بفروشد چه مشابهی می‌شود پیدا کرد ؟ علیرضا می‌گوید رایدری که به دلیل بی‌پولی، موتورش را می‌فروشد، شبیه یک منبع آب است که ذخیره‌اش تمام می‌شود و آنچه کف منبع باقی می‌ماند، چیزی جز گل و لای و آهک نیست .

تبلیغات
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات متنی
تبلیغات