نبرد کرنال؛ وقتی فیلها علیه ارتش خودی شوریدند
ترس ناشی از شترهای آتشین، فیلهای جنگی هند را به عاملی علیه سپاه محمدشاه تبدیل کرد؛ بیاعتنایی محمدشاه به هشدارهای نادرشاه، زمینهساز یکی از سنگینترین شکستهای تاریخ هند شد.
دشت کرنال، بیستوچهارم فوریه ۱۷۳۹ میلادی؛ ۲۸۷ سال قبل؛ دو سپاه روبهروی یکدیگر ایستاده بودند. در یک سو سپاه محمدشاه گورکانی، شاه شکستناپذیر هند بود و در سوی دیگر سپاه ایران که آن را یکی از باهوشترین، زیرکترین و جنگجوترین پادشاهان ایرانی، یعنی نادرشاه افشار، فرماندهی میکرد.
به گزارش عصر ایران، هندیها که با هزاران فیل به میدان نبرد آمده بودند، میدانستند ایرانیان جنگ را با شلیک توپها آغاز خواهند کرد، برای همین فاصله خود را با سپاه ایران حفظ کرده بودند تا از گزند شلیک توپها در امان بمانند. اما ناگهان دود عظیمی از سپاه ایران بلند شد و توپها شلیک شدند. محمدشاه گورکانی هنوز نمیدانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است و او بیشتر از سه ساعت دوام نخواهد آورد.
به ۱۷ سال قبلتر، یعنی سال ۱۷۲۲ میلادی، برگردیم. صفویان در آستانه سقوط بودند و افغانهای هوتکی به رهبری محمود و بعد اشرف هوتکی به ایران حمله کرده بودند و اصفهان را گرفتند. آنها شاه سلطان حسین صفوی را اسیر کردند و قتلعام وحشتناکی در اصفهان به راه انداختند. طهماسب، سومین پسر شاه سلطان حسین، که پس از اسارت پدرش در بخشی از ایران حکومت میکرد، نادر، سردار بزرگ ایران، را به جنگ با افغانها فرستاد.
نادر با افغانها میجنگید که نادرشاه شد. افغانها را در نبردهای بزرگی مثل نبرد دامغان، مورچهخورت، خشت و دالکی شکست سختی داد و آنها را تا قندهار عقب راند، اما رهایشان نکرد و در سال ۱۷۳۸ قندهار را هم فتح کرد. باقیمانده افسران افغان هوتکی، که میگویند حدود ۸۰۰ نفر بودند، از قندهار فرار کردند و به سمت کابل، سپس غزنی و بعد به دهلی رفتند و به دربار محمدشاه گورکانی پناهنده شدند.
نادرشاه سه بار نامه نوشت و آن را با قاصدان به سوی محمدشاه گورکانی فرستاد. نادر در نامهاش افغانها را یاغیان و غارتگرانی که در کشتار مردم ایران نقش داشتند معرفی کرد و در حالی که تأکید میکرد این افراد دشمن مشترک ایران و هند هستند و نباید در خاک آن کشور پناه بگیرند، از محمدشاه گورکانی خواست تا آنها را تحویل بدهد. نادرشاه حتی پیش از آنکه افغانهای هوتکی بتوانند خودشان را به دهلی برسانند، از محمدشاه خواسته بود مرزهای کابل را ببندند و مانع فرارشان شوند، اما محمدشاه در عمل کاری نکرده بود.
محمدشاه گورکانی که به محمدشاه رنگیلا شهرت داشت، سیزدهمین امپراتور گورکانی هند بود، یک امپراتوری از تبار مغولان. او نوه شاه بزرگ گورکانی، یعنی بهادرشاه اول، بود و چون بسیار شاد و خوشگذران بود و علاقه شدیدی به هنر، موسیقی، شعر، نقاشی و برگزاری جشنها و شکار و تفریحات داشت رنگیلا خطابش میکردند.
او پس از مرگ اورنگزیب، در حالی که امپراتوری گورکانی در حال افول بود، آن را تحویل گرفت. دربار او پر از توطئه و اختلافات قومی و فساد بود. محمدشاه عملاً نتوانسته بود این بحرانها را حل کند و حتی استانهایی مثل بنگال و دکن را هم از دست داده بود. حتی چند باری هم مجبور شده بود با مراتاها که به دهلی حمله کرده بودند بجنگد.
وقتی افغانهای هوتکی به او پناه آوردند، او میدانست که نادرشاه حتماً از او میخواهد تا آنها را بازگرداند. نامهها و قاصدان ایرانی که رسیدند، محمدشاه گورکانی باید تصمیمی میگرفت. او با مشاورانش مشورت کرد. آنها به او گفتند که با توجه به دسیسهها و توطئههایی که در دربار وجود دارد، افغانهای فراری میتوانند به عنوان مزدور در آینده حکومت او نقش داشته باشند و حتی اگر هنگام حمله دوباره مراتاها ارتش هند دچار بحران شود، این افغانها میتوانند برایش بجنگند. از سوی دیگر، مشاورانش به او گفته بودند که نادر یک سردار و یک شاه ضعیف است و در حدی نیست که برای محمدشاه گورکانی نامه بنویسد و برای او امر و نهی کند. پس محمدشاه تصمیم گرفت پاسخی کوبنده، که بیانگر قدرت و استقلال او هم باشد، به نادرشاه بدهد. او آخرین قاصدی را که نادرشاه فرستاد کشت و به این ترتیب به خواسته نادرشاه تن نداد.
خبر مرگ قاصد که به نادرشاه رسید، او را بسیار خشمگین کرد. تا آن روزگار هیچکس حتی فکر حمله به هند را نمیکرد، چرا که لشکر هند با حدود ۳۰۰ هزار سرباز جنگی نهتنها یکی از بزرگترین لشکرهای آن زمان بود، بلکه هزاران فیل جنگی هم داشت. اما نادرشاه کسی نبود که بزرگی سپاه و عظمتش او را منصرف یا دستپاچه کند. او بهجرأت باهوشترین فرمانده برای جنگهای حتی نابرابر بود.
به بیستوچهارم فوریه ۱۷۳۹ میلادی بازگردیم. محمدشاه هرگز باور نمیکرد نادرشاه بتواند مسافتی طولانی تا دشت کرنال را طی کند و حالا مجبور باشد رو در روی او بایستد. نزدیک به ۱۷ سال نبرد نادر با افغانها و دیگر غاصبان سرزمین ایران، آوازه او را به گوش همه رسانده بود. هر فرماندهای میدانست که رودررویی با لشکر نادر، رودررویی با هوش، ذکاوت و نبوغ او در جنگ است. نادرشاه به تاکتیکهای جنگی زیادی شهرت داشت. همه میدانستند که سرعت و تحرک لشکر او بسیار بالاست و حتی میتواند از راههای سخت خودش را به میدانهای جنگ برساند. نادرشاه استاد استفاده از جاسوسان و شناسایی دقیق موقعیت دشمن بود.
آنچه باعث میشد لشکر دشمن در مقابل نادرشاه به هراس بیفتد، جنگهای روانی و فریبهای بزرگ بود. در برخی نبردها دشمن را به تلههایی میکشاند و قلع و قمع میکرد. نادرشاه در استفاده از توپخانه همیشه پیشرو بود. او توپها را همیشه در خط مقدم یا موقعیت برتر لشکر خود قرار میداد. او توپهای کوچکی برای سپاه خود ساخته بود که به آن زنبورک یا زامبورک گفته میشد؛ بهسرعت جابهجا میشدند، برد مناسبی داشتند و مانعی برای تحرک سریع ارتش نبودند.
محمدشاه پیش از آغاز جنگ همه تاکتیکهای جنگی نادرشاه را میدانست، پس برای همین نهتنها سپاه را در چند جبهه مختلف تجهیز کرده بود، بلکه فاصله خود را با نادرشاه به اندازهای که گلوله زامبورکها به آنها نرسد حفظ کرده بود. او سعادتخان را، که یکی از فرماندهان قدرتمندش بود، با حدود ۳۰ هزار نیرو به شرق دشت کرنال فرستاده بود و از نظامالملک آصفجاه، مشاور و فرمانده باتجربهاش، خواسته بود محور غرب دشت کرنال را با سپاهش حفظ کند. فرماندهی بخش مرکزی و جناح اصلی لشکر را هم به خان دوران هفتم، یا میربخشی، فرمانده کل ارتشش سپرده بود.
نادرشاه پیش از آغاز نبرد کرنال روی تکتک فرماندهان سپاه محمدشاه گورکانی مطالعه کرده بود. او میدانست آصفجاه خطر بزرگی برای او محسوب نمیشود و ابتدا باید به سراغ سعادتخان برود؛ او را بهتر میشد فریب داد. پس لشکری به شرق دشت کرنال فرستاد و اینطور نشان داد که در حال شکست خوردن است. سعادتخان که فریب خورده بود، شتابزده عمل کرد و به دنبال لشکر بهظاهر شکستخورده نادرشاه افتاد، اما این عقبنشینی یک فریب بزرگ بود و سعادتخان در تله افتاد. نادرشاه لشکر سعادتخان را در هم کوبید و او را، که بهشدت زخمی شده بود، از فیلش پایین کشیدند و به اسارت درآورد.
خان دوران هفتم، یا همان میربخشی، که فرمانده اصلی جنگ بود، شتابزده با ۹۰۰۰ نفر به کمک سعادتخان آمد، اما او هم در کمین نادر افتاد و چنان زخمی شد که یک روز هم دوام نیاورد و کشته شد. حالا محمدشاه همچنان با سپاه عظیمی مجهز به فیلهای بزرگ، رودرروی سپاه ایران ایستاده بود. با همه پیروزیهایی که در همان ساعت اول جنگ نصیب نادرشاه شده بود، باز هم حمله به چنین سپاه عظیمی مخاطرهبار به نظر میرسید، اما نادرشاه حتی پیش از آغاز نبرد کرنال به آن اندیشیده بود.
در سپاه نادر، زامبورکها را معمولاً شترها حمل میکردند. نادرشاه پیش از آغاز نبرد دستور داده بود تا تعداد زیادی خمره و سکوهای چوبی آماده شوند. در روز نبرد دستور داد تا زامبورکها را از شترها باز کنند و بهجای آن خمرهها و سکوهای چوبی را به پشت شترها ببندند و آنها را از هیزم و نفت و مواد قابل اشتعال پر کنند. هنگام نبرد، در حالی که محمدشاه گورکانی تصور میکرد در فاصله مناسبی از سپاه ایران ایستاده و از گزند توپها در امان است، نمیدانست نادر از همین ترس او و کمبود دیدش نسبت به سپاه ایران استفاده میکند.
وقتی نبرد آغاز شد، نادرشاه دستور داد تا هیزم داخل خمرهها و سکوهای چوبی روشن شود. شترها هنوز نمیدانستند که پشت سرشان چه اتفاقی در حال رخ دادن است. نادرشاه برای اینکه شترها را بترساند، دستور داد تا توپها شلیک کنند. صدای توپها شتران را ترساند و آنها وقتی به عقب نگاه کردند و آتش را دیدند و گرمای آن را احساس کردند، از ترس شروع به دویدن کردند. در این سو، سپاه هند چیز دیگری میدید؛ بیآنکه بدانند شترها به سمتشان میآیند، موجودات عجیبی میدیدند که از پشت سرشان آتش بلند میشد. این درست همان چیزی است که فیلها هم میدیدند و همین باعث ترساندنشان شد. فیلها که تا آن زمان چنین صحنهای ندیده بودند، به قصد فرار برگشند و از روی سپاه محمدشاه گورکانی رد میشدند. گفته میشود در همان آغاز نبرد، بیآنکه حتی لشکر نادرشاه از جایش تکان بخورد، بیش از نیمی از سپاه محمدشاه گورکانی زیر پای فیلها کشته شدند.
سپاه هند آنقدر ضعیف شده بود که دیگر توان رودررویی با لشکر نادرشاه را نداشت. محمدشاه با باقیمانده سپاه به دهلی فرار کرد تا شاید آنجا بتواند جلوی نادرشاه را بگیرد، اما همهچیز از هم فروپاشیده بود و نادر بهراحتی موفق شد دهلی را فتح کند. او پس از این پیروزی، ۸۰۰ افغان فراری را به بند کشید و دستور داد آنها را در بازار بزرگ دهلی به دار بیاویزند. محمدشاه که از این کار نادرشاه به هراس افتاده بود، برای جانش به او التماس کرد. نادر هم جانش را بخشید و دوباره بهعنوان شاهی دستنشانده خودش بر تخت دهلی نشاند.
تاکتیک جنگی نادر در نبرد با محمدشاه گورکانی به «شترهای آتشین» شهرت دارد. آنقدر عجیب و باورنکردنی بوده که خیلیها میپندارند افسانه بوده است. این تاکتیک جنگی تا آنجا که میدانیم، هرگز در هیچ نبرد دیگری استفاده نشده است و به نام نادرشاه افشار ثبت شده است. میگویند این یکی از بزرگترین حقههای جنگی بوده که در تاریخ ماندگار شده است.