ترنج موبایل
کد خبر: ۹۶۲۰۱۹

اولین گفت‌وگوی ایران و آمریکا پس از جنگ

اولین گفت‌وگوی ایران و آمریکا پس از جنگ

محاسبه ایران بر این فرض استوار است که در یک بازی فرسایشی، ظرفیت تحمل و صبر راهبردی می‌تواند به یک مزیت تبدیل شود؛ به‌ویژه در شرایطی که فشارهای اقتصادی و سیاسی در سوی مقابل رو به افزایش است. به این ترتیب، «ساعت اقتصادی» در این منازعه به‌گونه‌ای تنظیم شده که در کوتاه‌مدت ممکن است به زیان‌ها و هزینه‌ها اشاره داشته باشد، اما در افق میان‌مدت، می‌تواند به‌عنوان یکی از اهرم‌های چانه‌زنی تهران عمل کند.

فرارو– فرح ان. جان، تحلیلگر مسائل سیاست خارجی و امنیت بین‌الملل اندیشکده کوئینسی

به گزارش فرارو به نقل از نشریه ریسپانسیبل استیت کرفت، روز شنبه، مذاکره‌کنندگان ایرانی و آمریکایی برای نخستین‌بار از زمان آغاز جنگ در ۲۸ فوریه، در اسلام‌آباد پای میز گفت‌وگوی مستقیم نشستند؛ دیداری که با میانجی‌گری پاکستان ترتیب داده شد.

با این حال، مسیر پیش‌رو به‌طرز محسوسی ناهموار است. هر دو طرف در فضای پس از درگیری، روایت پیروزی خود را تثبیت کرده‌اند و بر این موضع پافشاری دارند که مذاکرات باید بر اساس شرایط مطلوب آنان پیش برود؛ وضعیتی که عملاً فضای مانور دیپلماتیک را محدود می‌کند. در همین حال، تداوم کارزار بمباران اسرائیل در لبنان، بُعدی دیگر از پیچیدگی را به این معادله افزوده است.

بن‌بست تعهد؛ وقتی هیچ تضمینی قابل باور نیست

در ادبیات نظریِ «پایان جنگ»، یک گزاره محوری وجود دارد: منازعات زمانی خاتمه می‌یابند که هر دو طرف، به راه‌حلی مذاکره‌ای برسند که نسبت به ادامه جنگ، برایشان مطلوب‌تر باشد. در نگاه نخست، این چارچوب ساده و بدیهی به نظر می‌رسد؛ اما در عمل، موانع ساختاری می‌توانند دستیابی به چنین نقطه‌ای را به‌شدت دشوار کنند.

یکی از کلیدی‌ترین سازوکارها در این میان، «مسئله اطلاعات» است. جنگ‌ها، تا حدی، ادامه دیپلماسی با ابزارهای خشن‌تر هستند تا آنچه در میز مذاکره روشن نشده، در میدان نبرد آشکار شود. به بیان دیگر، درگیری نظامی به طرفین کمک می‌کند تا میزان عزم، ظرفیت تحمل هزینه و سطح تعهد یکدیگر را به‌طور واقعی ارزیابی کنند. در این چارچوب، شش هفته حملات مستمر، بخشی از همین فرآیند را رقم زده است. اکنون هر دو طرف با تصویر روشن‌تری از یکدیگر مواجه‌اند: از یک‌سو، ارزیابی دقیق‌تری از میزان عزم و اراده ایالات متحده شکل گرفته و از سوی دیگر، ظرفیت ایران برای تحمل ضربات و تداوم حضور در جنگ، عینی‌تر و ملموس‌تر شده است.

در میان موانع ساختاری پایان جنگ، «مسئله تعهد» شاید عمیق‌ترین و پیچیده‌ترین چالش باشد. تجربه‌های پیشین نشان می‌دهد که ایران در مقاطعی، سازوکارهای راستی‌آزمایی را پذیرفته است که نمونه بارز آن برجام بود. با این حال، تحولات اخیر این اعتماد حداقلی را نیز فرسوده کرده است. ایالات متحده و اسرائیل در شرایطی وارد این جنگ شدند که مسیر دیپلماسی همچنان فعال بود و حتی میانجی عمانی از «دسترس‌پذیر بودن» یک پیشرفت سخن می‌گفت.

از منظر تهران، این تردید جدی وجود دارد که هرگونه توافق جدید، لزوماً از تغییرات سیاسی آینده به‌ویژه در اسرائیل جان سالم به در ببرد. در سوی مقابل، واشنگتن نیز با این نگرانی مواجه است که کاهش فشارها، به ایران فرصت بازسازی ظرفیت‌هایی را بدهد که در جریان درگیری تضعیف شده‌اند. در این میان، پیشنهاد ۱۵ ماده‌ای ایالات متحده نه‌تنها این شکاف را پر نکرده، بلکه آن را تعمیق بخشیده است. این طرح، فراتر از محدودیت‌های هسته‌ای، شامل تعلیق برنامه موشک‌های بالستیک و شروطی است که در عمل، به تغییر ساختاری در نظام سیاسی ایران تعبیر می‌شود. طبیعی است که چنین چارچوبی از سوی تهران به‌عنوان پیشنهادی «بیش‌ازحد حریصانه و غیرمنطقی» رد شود.

تعهدات رسمی در روابط بین‌الملل تنها بر سازوکارهای اجرایی استوار نیستند؛ بلکه به یک پیش‌فرض بنیادین نیاز دارند: این‌که طرف مقابل واقعاً به مفاد توافق پایبند خواهد ماند. اما این پیش‌فرض در ۲۸ فوریه به‌شدت تضعیف شد؛ زمانی که در حالی که مذاکرات دیپلماتیک هنوز در جریان بود، حملات نظامی آغاز شد و مسیر گفت‌وگو عملاً زیر سایه جنگ قرار گرفت. در چنین فضایی، اعتماد آسیب جدی می‌بیند و امکان شکل‌گیری تعهدات معتبر به حداقل می‌رسد.

با این حال، شاید بنیادی‌ترین مانع، نه در سطح اعتماد یا نیت طرفین، بلکه در ماهیت خود مسئله نهفته باشد: «غیرقابل تقسیم بودن موضوع». دانش و توانمندی غنی‌سازی در ایران، برخلاف تأسیسات فیزیکی، قابل حذف کامل نیست. حتی با وجود آسیب به زیرساخت‌ها، آنچه باقی می‌ماند از دانش فنی و ظرفیت انسانی، عنصری است که به‌راحتی از بین نمی‌رود. از سوی دیگر، این وضعیت تنها در صورتی قابل راستی‌آزمایی کامل است که دسترسی گسترده و دائمی وجود داشته باشد؛ امری که تهران پیش‌تر آن را نپذیرفته است.

دام دو سطحی؛ جایی که سیاست داخلی، دیپلماسی را گروگان می‌گیرد

ایالات متحده و اسرائیل در ۲۸ فوریه عملاً به‌صورت مشترک وارد این جنگ شدند. اما همان‌طور که مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، نیز به‌طور ضمنی اذعان کرده است، مسئله اصلی برای واشنگتن انتخاب میان جنگ یا عدم جنگ نبود؛ بلکه این بود که چگونه در مسیری حرکت کند که تا حد زیادی توسط محاسبات اسرائیل تعریف شده بود.

در چنین ساختاری، وقتی یک حامی قدرتمند (patron) تعهدی تقریباً بدون قید و شرط به شریک خود می‌دهد، بخشی از توان تعیین دستور کار را به همان شریک کوچک‌تر واگذار می‌کند. در نتیجه، توازن سنتی نقش‌ها دگرگون می‌شود و بازیگری که قرار بود پیرو باشد، به‌تدریج در موقعیتی قرار می‌گیرد که مسیر کلی بحران را شکل می‌دهد. اما این پویایی تنها به مرحله آغاز جنگ محدود نمی‌شود. در واقع، همان منطقی که ورود به جنگ را پیچیده می‌کند، خروج از آن را دشوارتر می‌سازد.

در این میان، شرط اسرائیل برای پایان جنگ نیز سخت‌گیرانه‌تر از سایر طرف‌هاست. از نگاه تل‌آویو، هدف صرفاً تضعیف برنامه هسته‌ای ایران نیست، بلکه رسیدن به سطحی از تضعیف ساختاری است که در نهایت، نظام ایران به یک بازیگر «فاقد وزن راهبردی مؤثر» تبدیل شود. تا این لحظه، چنین هدفی محقق نشده است. در سطح داخلی نیز محدودیت‌های سیاسی بر این روند سایه انداخته‌اند. بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، در موقعیتی قرار دارد که پذیرش یک راه‌حل مصالحه‌آمیز می‌تواند به بهای از دست رفتن حمایت بخش‌هایی از ائتلاف سیاسی او تمام شود.

چارچوب «بازی دو سطحی» رابرت پاتنام به‌خوبی این بن‌بست را توضیح می‌دهد: رهبران سیاسی ناچارند هم‌زمان دو مخاطب متفاوت را راضی نگه دارند: شرکای بین‌المللی در میز مذاکره و افکار عمومی و ائتلاف‌های داخلی در داخل کشور. زمانی که این دو سطح در جهت‌های متضاد حرکت کنند، نتیجه چیزی جز نوعی فلج تصمیم‌گیری نخواهد بود.

در مورد بحران کنونی نیز، این دام به شکلی خالص و آشکار قابل مشاهده است. اسرائیل، به‌عنوان یکی از بازیگران کلیدی، قادر است هر توافقی را که آن را نامطلوب بداند متوقف کند. در همین چارچوب، آتش‌بسی که از سوی برخی طرف‌ها مطرح شد نیز بلافاصله از سوی مقامات اسرائیلی ناکافی و از نظر اجرایی برای لبنان غیرقابل تحقق توصیف شد. در نهایت، این وضعیت نشان می‌دهد که ایالات متحده، حتی به‌عنوان قدرت مرکزی در ائتلاف، نمی‌تواند به‌تنهایی شرایط مطلوب خود برای پایان جنگ را تحمیل کند.

فشار افکار عمومی و آتش‌بسی شکننده در میان بازیگران ناهمسو

ایالات متحده بدون آنکه هدفی به‌طور روشن و مستقل از منافع اسرائیل تعریف کرده باشد، وارد این جنگ شد؛ هدفی که نه‌تنها باید از اهداف تل‌آویو متمایز می‌بود، بلکه باید بر اساس منطق و معیارهای قابل تحقق آمریکایی نیز صورت‌بندی می‌شد. در غیاب یک هدف مستقل، ایالات متحده عملاً فاقد مبنای مشخصی برای تعریف «پیروزی» و طراحی «خروج» شده است. در چنین شرایطی، معیارهای پایان جنگ نه از درون استراتژی آمریکا، بلکه از تعریف موفقیت متحد آن وام گرفته شده‌اند؛ تعریفی که بر تضعیف ساختاری نظام و خنثی‌سازی ظرفیت هسته‌ای ایران استوار است.

با این حال، واشنگتن هم‌زمان تلاش کرده خود را در جایگاه یک بازیگر مذاکره‌کننده بالقوه با تهران حفظ کند؛ وضعیتی که یک تناقض بنیادین را در قلب استراتژی آمریکا آشکار می‌سازد. از یک‌سو، پذیرش اهداف راهبردی اسرائیل در دستور کار قرار گرفته و از سوی دیگر، کانال دیپلماتیک با همان طرف مقابل همچنان باز نگه داشته شده است. این دوگانگی، در سطح عملی به یک ناسازگاری ساختاری منجر می‌شود: نمی‌توان هم‌زمان با یک نظام وارد مذاکره شد و در عین حال، در پی تضعیف یا حذف همان نظام بود. در این چارچوب، نوسانات رفتاری دونالد ترامپ از تهدید به بازگرداندن ایران «به عصر حجر» تا سخن گفتن از «گفتگوهای بسیار خوب و سازنده» در همان بازه زمانی نه نشانه بی‌ثباتی فردی، بلکه بازتاب منطقی استراتژی‌ای است که از ابتدا بر پایه انسجام مفهومی شکل نگرفته است.

نظرسنجی‌ها تصویری روشن از فشار رو‌به‌افزایش داخلی در ایالات متحده ارائه می‌دهند. تنها ۳۴ درصد از آمریکایی‌ها از جنگ با ایران حمایت می‌کنند؛ رقمی که نسبت به آغاز درگیری حدود هفت درصد کاهش یافته است. حتی در درون ائتلاف جمهوری‌خواهان نیز شکاف قابل‌توجهی دیده می‌شود، به‌طوری که ۲۸ درصد با ادامه جنگ مخالفت کرده‌اند و نزدیک به یک‌سوم رأی‌دهندگان این جناح تصریح می‌کنند که در صورت افزایش یک دلاری قیمت بنزین، ادامه جنگ دیگر توجیه‌پذیر نخواهد بود.

دیپلماسی در سایه فشار؛ ایران، زمان و اقتصاد به‌عنوان اهرم‌های موازنه

موضع علنی تهران در طول بحران نسبتاً ثابت باقی مانده است، حتی اگر محاسبات درونی آن پیچیده و تا حدی مبهم باشد. در این چارچوب، نقطه پایان مطلوب ایران نه «پیروزی» به معنای متعارف آن، بلکه تداوم بقا با حفظ ظرفیت غنی‌سازی تعریف می‌شود. این سطح از مطالبه، در مقایسه با اهداف سایر بازیگران درگیر در منازعه، پایین‌تر و محدودتر به نظر می‌رسد و دقیقاً به همین دلیل، در عمل دست‌یافتنی‌تر نیز هست.

بر این اساس، رهبری ایران در این منازعه بر مبنای یک محاسبه وجودی عمل می‌کند. در چنین منطقی، هر توافقی که رنگ و بوی «تسلیم» داشته باشد، می‌تواند تهدیدی جدی‌تر از ادامه درگیری محسوب شود؛ زیرا نه‌تنها دستاوردی برای ثبات ایجاد نمی‌کند، بلکه به‌عنوان ابزاری در اختیار منتقدان داخلی قرار می‌گیرد تا مشروعیت سیاسی نظام را به چالش بکشند.

این منطق تا حد زیادی توضیح می‌دهد که چرا ایران پیشنهاد ۱۵‌بندی ایالات متحده را «بسیار حریصانه و غیرمنطقی» توصیف و به‌طور رسمی رد کرد. وزارت امور خارجه ایران نیز در بیانیه‌ای تأکید کرد: «مذاکره به هیچ وجه با اولتیماتوم، جنایت یا تهدید به ارتکاب جنایات جنگی سازگار نیست.» در همین حال، حتی پس از پذیرش آتش‌بس، تهران از پایان قطعی درگیری سخن نگفت و با تأکید بر اینکه «دست بر روی ماشه» باقی خواهد ماند، پیام بازدارندگی خود را حفظ کرد.

در سطح راهبردی، مجموعه‌ای از روندهای بیرونی نیز به‌تدریج موازنه را تغییر می‌دهند. فشارهای انتخاباتی در واشنگتن، کندی رشد اقتصاد جهانی و افزایش بهای نفت، همگی عواملی هستند که می‌توانند انگیزه ایالات متحده را برای حرکت به سمت یک توافق افزایش دهند. در این میان، تهران بر یک متغیر کلیدی حساب باز کرده است: زمان.

محاسبه ایران بر این فرض استوار است که در یک بازی فرسایشی، ظرفیت تحمل و صبر راهبردی می‌تواند به یک مزیت تبدیل شود؛ به‌ویژه در شرایطی که فشارهای اقتصادی و سیاسی در سوی مقابل رو به افزایش است. به این ترتیب، «ساعت اقتصادی» در این منازعه به‌گونه‌ای تنظیم شده که در کوتاه‌مدت ممکن است به زیان‌ها و هزینه‌ها اشاره داشته باشد، اما در افق میان‌مدت، می‌تواند به‌عنوان یکی از اهرم‌های چانه‌زنی تهران عمل کند.

پیشنهاد ۱۰‌بندی ایران، با تأکید بر حفظ اختیار هماهنگی بر تنگه هرمز از سوی تهران و مطالبه لغو کامل تحریم‌ها، نشان می‌دهد که این کشور نه از موضع ضعف، بلکه با اتکا به نوعی محاسبه قدرت وارد فرآیند مذاکره شده است. در همین چارچوب، آتش‌بس اخیر نیز در واقع تأییدی بر پیش‌بینی نظریه‌های چانه‌زنی در روابط بین‌الملل است.

نویسنده : فرح ان جان
ارسال نظرات
خط داغ