راه مواجهه با ترامپ از نظر تحلیلگر برجسته: صبر کنید تا دورهاش تمام شود
سیمون جنکینز نوشت: به جهانی که نمیداند چگونه با ترامپ برخورد کند، این را میگویم: تنها پاسخ ممکن است صبر کردن برای رفتن او باشد.
تلسکوپ فضایی جیمز وب در همین سالهای اخیر (بهویژه ۲۰۲۵ و ابتدای ۲۰۲۶)، تصاویر و دادههایی منتشر کرد که تصور ما را از سیاهچالههای کلانجرم و کهکشانهای اولیه بهکلی دگرگون کرده است. کشف قمر جدید اورانوس و شواهدی از سیارههای فراخورشیدی در جوار زمین نیز، از دستاوردهای علمی خیرهکننده است.
سال گذشته مریخنورد «استقامت» سنگهایی در مریخ یافت که حاوی مواد آلی (مثل سنگ چواوا فالز) بودند و تحلیل نمونههای بازگشتی از سیارکِ بنو نشان داد که آجرهای اولیۀ حیات (مثل آمینواسیدها و حتی قند) در این اجرام فضایی وجود دارند؛ دستاوردی که میتواند منشأ حیات روی زمین را توضیح دهد. فرود موفقیتآمیز فضاپیمای «شبح آبی» (Blue Ghost) (متعلق به شرکتی خصوصی) روی ماه در اوایل سال ۲۰۲۵، نشان داده آمریکا فقط با تکیه بر بودجۀ دولتی پیش نمیرود و اکوسیستم تجاری قدرتمندی برای تسخیر فضا ایجاد کرده است.
پس از یک دوره آرامش نسبی، حالا با ترکیب تکنولوژی شرکتهای خصوصی (مثل اسپیسایکس) و پروژههای عظیم ناسا، آمریکا وارد عصر جدیدی از اکتشافات شده که در دهههای گذشته نظیر نداشته است. این موضوع، «واقعیتی اجتنابناپذیر» است و همین حالا که در حال خواندن این سطور هستید، به تیتر اول اخبار علمی بدل شده است. ایالات متحده با دستاوردهای خیرهکننده در حوزۀ علوم فضایی، جاهطلبیهای علمیاش را به رخ میکشد و همزمان سیاست خارجیاش به رهبری دونالد ترامپ، در مسیری متناقض و ویرانگر، به سمت «بدویت نظامی» در حرکت است.
این تضاد آشکار میان «اوج دانش» و «عمق تنش»، تصویری دوگانه از ابرقدرتی ساخت۶ که با یک دست پردهٔ ستارگان را کنار میزند و با دست دیگر، قواعد دیپلماسی مدرن را زیر پا میگذارد. دانشمندان این کشور برای سکونت در ماه برنامهریزی میکنند و در همان حال، رویکرد «اول آمریکا» با تکیه بر میلیتاریسمِ جنگطلبانه و بازگشت به منطق قدرت سخت، جهان را به عصر جدیدی از بیثباتی و یارکشیهای بدوی سوق میدهد.
این پارادوکس تاریخی نشان میدهد پیشرفت خیرهکننده در ابزار و تکنولوژی، لزوماً به معنای تعالیِ اندیشهٔ سیاسی نیست. این کشور در تسخیر کهکشانها به بلوغ رسیده، اما در مدیریت صلح روی همین سیاره، به غرایز بدویاش بازگشته است. شکاف عمیق میان «هوش مصنوعی و فضایی» و «سیاست تهاجمی»، ایالات متحده را به آزمایشگاهی بدل کرده که در آن آیندهگرایی علمی با واقعگرایی خشن نظامی در هم آمیخته است.
سایمون جنکینز، تحلیلگر برجسته، در یادداشت اخیرش در روزنامۀ گاردین، تهاجم جاری به ایران را محصول غرور فردی و بیثباتی شخصیتی میداند که جهان را صحنهای برای نمایش بازیگوشیهای احمقانه پنداشته است. او هشدار میدهد که این تقابل نظامی، با وعدۀ بازگرداندن ایران به «عصر حجر» آغاز شده، ولی بیش از آنکه ریشه در واقعیتهای ژئوپلیتیک داشته باشد، ناشی از فریب قدرت و فقدان مهارکنندههای داخلی در ساختار اجرایی ایالات متحده به فرمانروایی ترامپ است.
نکتۀ کلیدی در تحلیل جنکینز، اشاره به فروپاشی نظام «نظارت و تعادل» در کاخ سفید است. برخلاف دورۀ نخست ترامپ که چهرههای بالغ و بزرگسال مانع از تحقق تکانههای آنی و خطرناک او میشدند، اکنون با حلقهای از وفاداران و بلهقربانگوها مواجهیم که توان یا ارادۀ مهار رفتارهای غیرمسئولانۀ رئیسجمهور را ندارند. خلأ قدرت بالغ و خرمند، کار را به جایی رسانده که حتی تهدید به نابودی زیرساختهای حیاتی مانند تأسیسات آبشیرینکن مطرح شد؛ اقدامی که میتوانست کل خاورمیانه را به فاجعۀ زیستمحیطی و انسانیِ بیبازگشت بکشاند. نهادهای قانونی نظیر کنگره و دیوان عالی نیز متأثر از نفوذ انتخاباتی و فشار سیاسی ترامپ، به انفعالی تاریخی دچار شدهاند و جهان را به لفاظیهای خونبار او وانهادهاند.
جنکینز با نگاهی واقعبینانه به انزوای دیپلماتیک آمریکا میگوید متحدان سنتی این کشور در وضعیتی قرار گرفتهاند که چارهای جز فاصلهگذاری راهبردی ندارند. او با نقد رفتار ترامپ در توهین به متحدان ناتو و برهمزدن نظم امنیت جهانی، تأکید میکند که تنها محافظ باقیمانده برای دموکراسی و ثبات جهانی، «عامل زمان» و محدودیتهای متمم بیستودومِ قانون اساسی است.
نویسنده با اشاره به اینکه ترامپ به زودی و پس از انتخابات میاندورهای، با تضعیف پایگاهش مواجه خواهد شد، به جامعۀ جهانی و بهویژه قدرتهای اروپایی توصیه میکند به جای درگیرشدن در ماجراجوییهای نظامی واشنگتن، استراتژی «صبر و مدارا» در پیش گیرند تا این دوران کابوسوار سپری شود. مقاله تصویرگر جهانی است که باید میان خشم و التهابِ رئیسجمهوری گذرا و ضرورت حفظ ساختارهای بینالمللی، دومی را برگزیند و با تکیه بر همبستگی قارهای، خود را برای دوران پساترامپ و ترمیم ویرانیهای دیپلماتیک او آماده سازد.
سیانان:
شکاف میان پیشرفت علمی و بدویت نظامی
ایالاتمتحده کشور شگفتانگیزی است؛ در همان روزی که به نیمۀ پنهان ماه سفر میکند تا فضا را مهیای ورود بشر میکند، رئیسجمهورش به نیمۀ دیگر زمین چشم میدوزد و میگوید «ایران را به عصر حجر بازمیگردانیم». این رخداد میتواند پیشرفت عظیمی برای بشر محسوب شود، اما به پیشرفت به کدام سمت؟ احتمالاً فرستادن انسان به ماه، غیر از افزایش پرستیژ و اعتبار، هدف دیگری ندارد و به همین دلیل است که بیش از ۵۰ سال از آخرین سفر انسان به این سیاره میگذرد، با اینکه رباتها میتوانند همۀ نیازهای ما را در فضا برآورده کنند. اما بازگرداندن ایرانیان به عصر حجر داستان دیگری دارد.
ایالاتمتحده آخرین بار چنین ادعایی را از زبان ژنرال کورتیس لمی علیه ویتنام مطرح کرد؛ ویتنامی که در جنگِ متعاقب، ایالاتمتحده را در هم شکست. بازخوانی جنگ ایران ناممکن شده، زیرا دستساز مردی است که جنگ را یکهتاز و بازیگوشانه به راه انداخته و میخواهد جهان را به ساز خود برقصاند. بدبیاری بزرگ زمانۀ ما همسویی پوتین و ترامپ در این میدان آشفته است. تاریخ مملو از فجایعی است که چنین رهبرانی رقم زدهاند. زمان آن است که آنها را از ملتهایشان منفک کنیم. آنها افرادی مسخشده در قدرتِ مطلقاند که مسیری جدا از ارادۀ عمومی مردم میپیمایند.
[م. ژنرال کورتیس لمی، فرمانده تندروی نیروی هوایی آمریکا معتقد بود جنگ ویتنام باید با قدرت نظامی مطلق و بدون محدودیتهای سیاسی پایان یابد. ادعای مشهورش این بود که ایالاتمتحده باید با بمبارانهای سنگین و همهجانبۀ زیرساختهای ویتنام شمالی، مردم این سرزمین را به «عصر حجر» بازگرداند.
او از استراتژی «تنشزدایی تدریجی» دولت وقت انتقاد میکرد و بر این باور بود که نابودی کامل توان صنعتی و اقتصادی دشمن از طریق آسمان، بهترین راه برای وادار کردن آنها به تسلیم است.
او معتقد بود آمریکا نباید جنگ را به صورت فرسایشی و محدود پیش ببرد. نظرش این بود که به جای درگیریهای کوچکِ زمینی، باید همۀ زیرساختهای صنعتی، بنادر، پلها و نیروگاههای ویتنام شمالی را با بمباران سنگین هوایی نابود کرد. دیدگاه لمی، نماد میل به استفاده از «مشت آهنین» و حتی سلاحهای هستهای در دیپلماسی نظامی آمریکا شد.
نقل قول معروف او در کتابش این است: «به آنها بگوییم شاخهایتان را بکشید و به تجاوز پایان دهید، یا شما را آنقدر بمباران میکنیم تا به عصر حجر برگردید.» او حتی پیشنهاد استفاده از سلاحهای هستهای تاکتیکی را نیز برای خاتمۀ سریع جنگ مطرح کرده بود که با مخالفت مقامات سیاسی روبرو شد. فرجام جنگ ویتنام اما شکست کامل ایالاتمتحده و پیروزی کمونیستهای شمالی بود. در سال ۱۹۷۵ با سقوط سایگون، ویتنام یکپارچه شد. این جنگ با بیش از ۳ میلیون کشته و ویرانی وسیع زیستمحیطی، به خروج تحقیرآمیز آمریکا و بروز «سندرم ویتنام» در سیاست خارجی این کشور منجر گشت. تصویر مشهور فرار آخرین دیپلماتها و پناهجویان با هلیکوپتر از پشتبام سفارت آمریکا، به نماد پایان حضور آمریکا در این کشور بدل شده است.]
[م. منظور از همسویی ترامپ و پوتین این است که هر دو بر اساس کیش شخصیت و منافع شخصی و مافیایی عمل میکنند، نه بر مبنای منافع ملی بلندمدت. نویسنده معتقد است حضور همزمان دو فرد با این سطح از جنون قدرت و پیشبینیناپذیری، جهان را به سمت «فاجعۀ جمعی» پیش میبرد، حتی اگر در ظاهر با هم در حال جنگ یا رقابت باشند.]
تناقضهای رفتاری و بنبست راهبردی
اینکه ایران مدتها نیرویی بیثباتکننده در خاورمیانه بوده، [به زعم نویسنده] جای بحث ندارد. اما ترامپ در حالی به کاخ سفید آمد که بهشدت مداخلات گذشتۀ آمریکا در این منطقه را تقبیح میکرد. اگر او اکنون در جایگاه اپوزیسیون بود، این جنگ را بهشدت محکوم میکرد ولی گویا سودای قدرت بر ترامپ چیره گشته و او را به جنایاتی چنین هولناک سوق داده است. احتمالاً همین حالا هم از آنچه انجام داده پشیمان است و شاید حتی به نفع جهان باشد که به او کمک کند تا خود را از مخمصه برهاند. حتی ممکن است از بنیامین نتانیاهو که به نظر میرسد او را به این کار ترغیب کرده، انتقام بگیرد. در هر صورت، باید راهی برای خروج از مهلکه بیابد، همانطور که ریچارد نیکسون ناچار شد از ویتنام خارج شود. میراث سیاسی او، ویرانیهای گسترده و تهدیدهای خونین است.
[م. نیکسون با شعار «صلح افتخارآمیز» روی کار آمد، ولی در عمل با فشار بیسابقۀ اعتراضات داخلی و شکستهای نظامی، مجبور به امضای معاهدۀ پاریس و خروج از ویتنام شد. خروجش از سر پیروزی نبود؛ اعتراف به بنبستِ جنگی بود که اعتبار آمریکا را کاملاً مخدوش کرده بود.]
یک روز ادعا میکند توانایی هستهای ایران را از بین برده و روز دیگر آن را دلیلی برای جنگ میداند. یک روز به معترضان ایرانی پیشنهاد کمک میدهد و روز دیگر همان خیابانها را بمباران میکند. روزی هدفش تغییر رژیم است و روز دیگر میگوید این هدف محقق شده است. اگر ایران شبیه به ونزوئلا بود، شاید ماجرا با ترور مقامات ارشد به پایان میرسید، اما نشانههایی از پیشرفت نظامی دیده میشود. مقاومت ایرانیها بینظیر است. هر ضربه، پیشدرآمدی بر حملات خونینتر است.
فرسایش نظارتهای داخلی و نهادهای قانونی
در دور نخست ریاستجمهوری ترامپ، چهرههای موسوم به "بزرگسالانِ کاخ سفید" با اهرمهای قانونی، رفتارهای رادیکالش را مهار میکردند. او در بازگشت دوباره، منتقدانش را حذف کرد و وفاداران و آلتدستها را برگزید. هرچند زمزمههایی از فعالسازی متمم ۲۵ قانون اساسی برای سلب صلاحیت وی شنیده میشود، اما شانس موفقیت این طرح ناچیز است.
شگفتآور است که استراتژی "تنشزایی برای امتیازگیریِ" او، حتی با همراهی چهرههایی مثل مارکو روبیو و جیدی ونس، از کنترل خارج شده و مشاوران جنگطلبی چون میلر و هگست نیز در مهار وی ناتواناند. اوج این بیمسئولیتی، تهدید به بمباران تأسیسات آبشیرینکن ایران است؛ اقدامی که تلافی متقابل ایران در قطر و بحرین را در پی دارد و این کشورها را به برهوتی غیرقابلسکونت بدل خواهد کرد. در این میان، انفعال کنگره و دیوان عالی در برابر قدرتطلبی او، جهان را به سمتی بازگشتناپذیر سوق میدهد.
[م. مراد از "بزرگسالان" در متنهای سیاسی انگلیسی (Adults in the room)، مقاماتی هستند که عاقلترند و جلوی تندروی را میگیرند. آنها عمدتاً ژنرالها یا تکنوکراتهای باسابقهای هستند که سعی دارند مانع از تصمیمات آنی و خروج ترامپ از معاهدات بینالمللی شوند. سه مثال برجسته از این افراد عبارتند از:
۱. جیمز متیس (وزیر دفاع): ژنرال بازنشستۀ سپاه تفنگداران دریایی که سد محکمی در برابر خروج ناگهانی آمریکا از ناتو و سوریه بود و در اعتراض به سیاستهای ترامپ استعفا داد.
۲. اچ. آر. مکمستر (مشاور امنیت ملی): او تلاش زیادی کرد تا ترامپ را به رعایت پروتکلهای امنیت ملی و حفظ اتحادهای سنتی آمریکا متقاعد کند. ترامپ از روحیۀ نظامی و پندهای استراتژیکش گریزان بود.
۳. جان کلی (ژنرال بلندپایه و رئیس کارکنان کاخ سفید): او سعی داشت با ایجاد نظم نظامی در کاخ سفید، دسترسی افراد غیرمسئول به ترامپ را محدود کند تا مانع از اتخاذ تصمیمات نسنجیده بر اساس شنیدههای غیررسمی شود.
ترامپ معتقد بود این افراد مانع از اجرای برنامههایی مانند دیوار مرزی یا خروج از توافقات میشوند و به همین دلیل افرادی مانند پیت هگست یا استیون میلر را جایگزین کرد.]
عامل زمان و متمم بیستودوم
جهانی که به پیمانهای سیاسی، اتحاد، وفاداری و اعتماد وابسته شده، از نحوۀ تعامل با ایالاتمتحدۀ جدید به رهبری ترامپ درمانده است. خردمندی قدرتهای اروپایی سبب شد از ورود به جنگ ایران پرهیز کنند و به اوکراین وفادار بمانند. تنها قطعیتِ موجود، متمم ۲۲ و محدودیت زمانی آن است؛ گویی زمان، آخرین سنگر و مقتدرترین نگهبانِ دموکراسی در برابر قدرت افسارگسیخته است.
[م. متمم ۲۵ قانون اساسی آمریکا (مصوب ۱۹۶۷) سازوکاری برای انتقال قدرت در صورت عدم توانایی رئیسجمهور است. طبق بند ۴، معاون اول و اکثریت کابینه میتوانند با اعلام کتبیِ این که رئیسجمهور «توانایی اجرای وظایف خود را ندارد»، او را از قدرت برکنار کنند؛ فرآیندی دشوار که تنها برای موارد حادِ جسمی یا روانی پیشبینی شده است.]
ترمیم سیاست پس از ترامپ و لزوم همبستگی اروپایی
بهرغم دیدگاه بدبینانۀ فروپاشی ابدیِ روابط ترنسآتلانتیک، پیوند آمریکا و اروپا میتواند از دوران ترامپ عبور کند. ترمیم جایگاه آسیبدیدۀ ایالاتمتحده، وظیفۀ محتومِ جانشینان اوست؛ زمانی که بمبافکنها به آشیانه بازگردند و ثبات به تنگه هرمز بازگردد، متحدان واشنگتن برای به فراموشی سپردنِ میراث ترامپ همپیمان خواهند شد. در این مسیر، رویکرد واقعگرایانۀ کییر استارمر در همکاریهای دفاعی و اقتصادی با اروپا، الگویی هوشمندانه است. قارۀ سبز باید با عبور از تلخکامیهای برگزیت، به انسجامی واحد دست یابد. اگر اروپا بتواند این کابوس را به فرصتی برای اتحاد بدل کند، صبر در برابر این دوران، فرجامی معقول خواهد داشت.
[م. منظور از تلخکامیهای برگزیت، شکافهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعیِ ناشی از خروج بریتانیا از اتحادیۀ اروپا است. این وضعیت شامل اختلافات بر سر تعرفههای تجاری، کنترل مرزها و تضعیف همکاریهای امنیتی است که به ایجاد بیاعتمادی و کینهتوزی میان لندن و بروکسل منجر شد و قدرت چانهزنی هر دو طرف را در برابر قدرتهای جهانی کاهش داد.
یادداشت سایمون جنکینز شباهتی به تحلیلهای سیاسی متعارف ندارد و بیشتر «اعلام وضعیت اضطراری» از قلب تمدنی است که خود را در برابر افسارگسیختگی قدرت، بیپناه میبیند. جنکینز با مهارتی ستودنی، تناقض بنیادینِ آمریکای ۲۰۲۶ را هدف قرار داده است؛ کشوری که در قلۀ تکنولوژی فضایی ایستاده، اما رهبرش با ادبیاتی قرون وسطایی، سخن از بازگرداندن رقبا به «عصر حجر» میگوید.
شکاف میان «هوش ابزاری» و «بلاهت سیاسی» بسیار قابلتأمل است. جنکینز بهدرستی تشخیص داده که جنگ فعلی علیه ایران، ضرورت استراتژیک برای منافع ملی آمریکا نیست؛ سخن از «پروژۀ شخصی» و اشباع غرور مردی است که جهان را بهمثابۀ بازی ویدیویی میبیند. پیوند ترامپ و پوتین نیز بر مدار همین «خودشیفتگی ویرانگر» است؛ گویی جهان به دست دو کارگردان افتاده که برای دریافت جایزۀ «بزرگترین اخلالگر تاریخ»، با خون انسانها و زیرساختهای حیاتی ملتها رقابت میکنند.
تراژدی صندلیهای خالی؛ قدرت در دست «بچههای تخس»
یکی از کلیدیترین بخشهای مقاله که در ترجمه تلاش شده لحن هشداردهندهاش حفظ شود، اشاره به فروپاشی ساختار «مهار داخلی» در واشنگتن است. در دورۀ نخست ترامپ، وجود چهرههای کلاسیک و به اصطلاح «بزرگسال»، نوعی سوپاپ اطمینان برای نظام بینالملل محسوب میشد؛ کسانی که با تکیه بر بوروکراسی و منطق نظامی، مانع از تحقق هذیانهای سیاسی میشدند. اما در سال 2026، با کاخ سفیدی مواجهیم که جنکینز آن را مملو از «سوگلیها و آلتدستها» توصیف میکند.
این «نمایش بلهقربانگوها» عملاً متمم بیستوپنجم قانون اساسی را به شوخی حقوقی تبدیل کرده است. نویسنده بهخوبی نشان میدهد که «پوپولیسم تهاجمی» توانسته نهادهای ریشهداری مثل کنگره و دیوان عالی را مرعوب و عملاً فلج کند. این وضعیت، هشداری است برای همۀ جوامع؛ که اگر نهادهای نظارتی در برابر کاریزمای پوشالی قدرتطلبان عقبنشینی کنند، فاصلۀ صلح و فاجعه به اندازۀ یک توئیت یا یک فرمان شبانه کوتاه میشود.
استراتژی «انتظار»؛ تدبیر حکیمانه یا انفعال ناگزیر؟
تز اصلی جنکینز یعنی «بازی زمان» و «منتظر ماندن برای پایان ترامپ»، چالشبرانگیزترین بخش مقاله است. شاید صبر از دیدگاه این تحلیلگر بریتانیایی، فضیلتی استراتژیک باشد، اما برای ملتهای جنگزده که در مرکز طوفان قرار دارند، انتظاری است که با گوشت و پوست و استخوان حس میشود. شاید متمم بیستودوم قانون اساسی آمریکا با اشاره به محدودیت دورۀ ریاستجمهوری تنها کلید ماجرا باشد، اما هزینۀ این انتظار برای زیرساختهای تمدنی منطقه بسیار گزاف است. با این حال باید به جنکینز حق داد که در فضای قطبیشدۀ فعلی، بهدنبال «واقعگرایی نومیدانه» است.
او میداند که تقابل مستقیمِ اروپا با ترامپ ممکن است به فروپاشی کامل ناتو بینجامد، لذا نسخهای که میپیچد، «قرنطینۀ سیاسی آمریکا» است تا دورهٔ ویروسِ ترامپیسم تمام شود؛ نسخهای تلخ که نشان از پایان عصر سیادت اخلاقیِ واشنگتن بر جهان دارد.
ترور زیستمحیطی؛ تشنگی به سلاح جنگی بدل میشود
جنکینز در بخشی از مقاله به موضوع تهدیدِ تأسیسات آبشیرینکن اشاره میکند که گمان میکنم یکی از درخشانترین نقاط تحلیل اوست. این اقدام از سیاستی نظامی و مقطعی درمیگذرد و به «جنایت زیستمحیطی» بدل میشود. نویسنده بهخوبی میداند که در جغرافیای خشک خاورمیانه، بمبارانِ آبشیرینکنها یعنی صدور حکم مرگِ دستهجمعی و غیرقابلسکونتکردنِ کل منطقه، از جمله کشورهای متحد آمریکا.
این نادانی استراتژیکِ تیم ترامپ، نشاندهندۀ نوعی «لمپنیسم نظامی» است که حتی به پیامدهای دومینو وار اقدامات خود واقف نیست. تلافی اجتنابناپذیر علیه قطر و بحرین که جنکینز به آن اشاره کرده، نشان میدهد این جنگ دقیقاً «انتحارِ منطقهای» است. این بخش از مقاله خاطرنشان میکند که «راستگرایی افراطی» در قرن بیستویکم، با واقعیتهای حیاتی زیستکره (مانند منابع آب) بیگانه است و ترامپ برای تحقق پیروزی نمادین کوتاهمدت، حاضر است حیات میلیونها انسان را دههها به مخاطره بیندازد.
فرجام سخن؛ ایران و آزمون تاریخ
در پایان، باید به این نکته اشاره کرد که هرچند مقالۀ جنکینز با نگاهی به ساختار قدرت در غرب نوشته شده، اما حاوی پیامی پنهان برای مخاطب ایرانی است مبنی بر اینکه «اصالت تمدنی همیشه بر ناهنجاری سیاسی پیروز میشود». جنکینز با مقایسۀ تهدید ترامپ با تهدیدهای ژنرال لمی در جنگ ویتنام، شکست محتوم این قلدرمآبی نظامی را پیشبینی میکند. من نیز بر این باورم که تأکید نویسنده بر ضرورت همبستگی اروپا و بازگشت به عقلانیت، اعترافی است به اینکه جهان دیگر نمیتواند و نمیخواهد زیر سایۀ «تکرویهای دیوانهوار» بماند.
سال ۱۴۰۵، سالی سخت و پرالتهاب در حافظهٔ ایرانیان است، اما همانطور که جنکینز میگوید، «بمبافکنها به کشتیهایشان بازخواهند گشت و نفت دوباره جریان خواهد یافت». آنچه باقی میماند، قدرت و استقامتِ ملتها برای بقا و حقارت کسانی است که گمان میکردند میتوانند با بمب، تاریخ را به عقب برگردانند. این یادداشت، سندی است بر این حقیقت که ترامپیسم عارضهای گذرا» در کالبد سالخوردۀ سیاست بینالملل است.